انسان ها به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه می روند.
با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.
در سبد جلو ,صفات نیک خود را می گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را
نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر
صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان حبس می کنیم . در همین
زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می
کند,تمامی عیوب او را می بینیم.
بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه
بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود
به ما با همین شیوه می اندیشد.

 

حکایت بطری

یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می‌زدیم،که چیزی را دیدیم که درافق می‌درخشید؛ هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم، مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا" یک ساعت زیر آفتابی که مدام گرمتر می‌شد راه رفتیم، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست. یک بطری آبجوبود، خالی. شاید از چند سال پیش درآنجا افتاده بود...

ازآنجا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فکرکردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟"

اما باز فکر کردم: اگر به سمت آن نمی‌رفتیم ،چطور می‌فهمیدیم درخششی کاذب است؟

 

گل صداقت

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد.... ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!

 

بخاطر آجی سمی جونم ... و همه دوستان عزیز هوای بارونی

دلم براتون تنگ شده خیلی بهم سر بزنید ببخشید که نمیتونم بیام نت

 این روزا حال خوبی ندارم دعا فراموشتون نشه ها منو خیلی دعا کنید دست گلتون ندرده ...

راستی م.ح.غروب اینباری که اومدی حتما یه آدرسی از خودت برام بذار به شدت کارت دارم یادت نره ها منتظرم بی فکر کاری نکن ....

یا علی...