یک روز زندگی

بسم رب الحسین

              

يك روز زندگي       
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است،

 تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده  باقي بود.

    پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت

تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد،

 داد زد و بد و بيراه گفت،

خدا سكوت كرد،

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،

خدا سكوت كرد،

  آسمان و زمين را به هم ريخت،
 خدا سكوت كرد.
     به پر و پاي فرشته ‌و انسان  پيچيد،

خدا سكوت كرد،

 كفر گفت و  سجاده دور انداخت،

 خدا سكوت كرد،
  دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد،
  خدا سكوتش را شكست و گفت:
  "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت،
 
 
  تمام روز را به بد و بيراه و جار و  جنجال از دست دادي،

 تنها يك روز ديگر باقي است،

 بيا و لااقل اين يك  روز را زندگي كن."
 

  لا به لاي هق هقش گفت:
  "اما با يك روز... با يك روز چه   كار مي توان كرد؟ ..."
 
  خدا گفت: "آن كس كه لذت يك  روز زيستن را تجربه كند،

گويي هزارسال زيسته است

و آنكه امروزش را  در  نمي‌يابد هزار سال هم به كارش  نمي‌آيد"،

 آنگاه سهم يك روز  زندگي را در دستانش ريخت و گفت:

  "حالا برو و يک روز زندگي  كن."    

او مات و مبهوت به زندگي  نگاه كرد كه در گودي دستانش  مي‌درخشيد،

 اما مي‌ترسيد حركت كند،

مي‌ترسيد راه برود، 

 مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي  انگشتانش بريزد،

قدري ايستاد، 

بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي  ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟

بگذار اين مشت  زندگي را مصرف كنم.."
      آن وقت شروع به دويدن كرد،

  زندگي را به سر  و رويش پاشيد،
  زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، 

چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

مي تواند بال  بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .....
 

    او در آن يك روز آسمانخراشي  بنا نكرد، زميني را مالك نشد، 

 مقامي را به دست نياورد، اما  ....
 

    اما در همان يك روز دست بر  پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،
 
  كفش دوزكي را تماشا كرد،

سرش را  بالا گرفت و ابرها را ديد

و به  آنهايي كه او را نمي‌شناختند،  سلام كرد

و براي آنها كه دوستش  نداشتند از  ته دل دعا كرد،

او در  همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك   شد، لذت برد

 و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام  شد

     او در همان يك روز زندگي كرد.
    فرداي آن روز فرشته‌ها در  تقويم خدا نوشتند

: "امروز او درگذشت، كسي  كه هزار سال زيست!"
     زندگي انسان داراي طول،  عرض و ارتفاع است؛

 اغلب ما تنها به  طول آن مي انديشيم،

 اما آنچه که  بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي  آن است..
    امروز را از دست ندهيد،

آيا  ضمانتي براي طلوع  خورشيد فردا وجود دارد!؟

    امروز را از دست ندهيد،

آيا  ضمانتي براي طلوع  خورشيد فردا وجود دارد!؟

    امروز را از دست ندهيد،

آيا  ضمانتي براي طلوع  خورشيد فردا وجود دارد!؟

    امروز را از دست ندهيد،

آيا  ضمانتي براي طلوع  خورشيد فردا وجود دارد!؟

    امروز را از دست ندهيد،

آيا  ضمانتي براي طلوع  خورشيد فردا وجود دارد!؟

مواظب دلاتون باشید

یا علی

و دوباره محرم از راه رسید ... محرم امسالو با یه سفر زیارتی به قم و جمکران شروع کردم رفتنم خیلی جالب بود بذارید واستون تعریف کنم :

البته الان پری میگه باز این باران میخواد حرف بزنه و سر همرو بخوره

من هفته قبل اسممو نوشتم که برم قم ولی به دلایلی که بنده دقیقه نودی ۹۰ هستم و گیر دوتا آدم که نمی خاستن چایی نخورده برن مسافرت افتادم دیر رسیدیم به اتوبوس . اتوبوس ۸:۳۰راه می افتادما تازه ۸:۲۵ چایی گذاشتیم ما قرار بود فقط چایی بخوریم نمیدونم چی شد نشستیم کامل صبحانه خوردیم و مامان خانومیم وقتی شنیدن کلی ذوق کردن که دختره دقیقه نودیشون بالاخره یه روز از کاراش وا موند باورتون نمیشه چقدر مامانم خوشحال بود که من نرفتم آخه همیشه از دست من حرص می خورن من همینجا جلوی همتون دستشو می بوسم و معذرت میخوام مامانی عزیز دلم خیلی دوست دارم ( ا ا ا بابایی دست شمارم می بوسم پس بذارید ابجیمم ببوسم بمیرم الهی همیشه بوسم میکنه منم جیغ میزنم بیا اجی کوچولو این هم یه بوس واسه تو  ) و از شانس بد ما اوتوبوس زود راه افتاده بود البته ما نیم ساعت دیر رسیده بودیمااون دوتا گفتن ما رومون نمیشه بپرسیم اتوبوس کجاست من کم رو رفتم جلو و به نگهبان دانشگاه گفتم ببخشید زائرای قمتون کی رفتن؟ گفت یه ۲۰ دقیقه پیش منم گفتم به سلامتی ...برگشتیم دیدیم بچه ها دارن صبحانه میخورن ما هم نشستیم همراهیشون کردیم آخه زشت بود همراهیشون نکنیم ... ولی اگه اشتباه نکنم ۳شنبه بود که یکی از هم اتاقیام اومد و بهم گفت من شیرینی می خوام گفتم واسه چی گفت واسه  اینکه میخوای بری قم ... منم که کلی ذوق کرده بودم دیگه این بار سر ساعت خودمو رسوندم البته با دوتا از هم اتاقیام بودم ولی این بار که سر وقت رسیده بودیم اتوبوس یک ساعتو ۵ دقیقه دیرتر راه افتاد... خیلی خیلی قشنگ بود ... اولین هیئت عزاداری محرم امسالو توی قم دیدم خداییش خیلی با صفا بود جمکرانم که کلا خیلی بهم فاز داد ... یا صاحب زمان دوباره منو بطلب که بیام آقا جون ...

یا علی

   راستی شب یلداتون مبارک

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن راباید جشن گرفت
یلدایتان مبارک

دل نوشته

یا رب

سلام

اول از همه این عید ولایتو به همه مسلمونای روی این کره خاکی تبریک میگم و میگم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی مسلمونا یه بارانی هست که دلش بارانیه یادتون نره واسش دعا کنید

برامون دعا کنید هم من هم پری

راستی روز دانشجو به همه دانشجوها تبریک تبریک تبریک

و اما دل نوشتم دوست دارم منت بذارید تا آخرشو بخونید و نظرتونم واسم بگید اگه دوست دارید ادامه مطلبو  بخونید ...

اینم دل نوشته یه باران بارونی...

                   

 

ادامه نوشته

تمامش خواهم کرد

تمامش خواهم کرد

            خواهم بست

                     آری خواهم بست

                                 و خواهم رفت

بیزارم از دروغ

    بیزارم از هر آنچه که ذهنم را به خود مشغول میکند

بیزارم از دوست داشتن و دوست داشته شدن

بیزرام از هر آنچه که پر از ریاست

                           از هر آنچه که میگوید تفاوت دارد و هیچ فرقی ندارد

تمامش خواهم کرد...

                              تمامش خواهم کرد ...

چون نتوانستم بفهمم راست بود یا دروغ...

چون هیچ گاه از دل بر نیامد تا بر دلم نشیند...

تمامش خواهم کرد...

                   و آن وفت من میمانم و تمام خاطراتم...

تمامش خواهم کرد ...

                          و

                              خواهم رفت ...

 

یه سلام بارونی از طرف یه باران بارونی به ادمای بارونی...

دلم بارانیست ...

دعایش کنید ...

               

آخرین روز سفر

لبیک اللهم لبیک

            لبیک لا شریک لک لبیک

       

ان الحمد والنعمه

            لک والملک لاشریک لک لبیک

سلام

نمی دونم چرا اما اینبار تصمیم گرفتم یه برگه از دفتر خاطرات یه دختره 14 ساله رو آپ کنم

صدای مامان توی اون آرامش شب نمی ذاشت بخوابم به اجبار از خواب نازم بیدار شدم اصلا دلم نمی خواست به این سفر برم اگه به خاطر بابا ومامانم نبود عمرا به این سفر می رفتم

ساعت تقریبا 20 دقیقه به 4 صبح بود.تو عمرم یه بارم 4 صبح بیدار نشده بودم.امروز پرواز داریم امروز می خوام برم مکه به قول بابام قرار نصفه و نیمه حاج خانم بشم وای که من از این کلمه متنفرم هروقت بابام این کلمه رو می گه می خوام سرم و محکم بزنم تو دیوار.

تو فرودگاه وقتی داشتیم می رفتیم همه گریه می کردن می گفتن مارو یادتون نره حتما واسمون دعا کنین ،انگار حالا ما کجا داشتیم می رفتیم که اینقدر التماس می کردن.

سفرم آغاز شد سفری که من نفهمیدمش و درکش نکردم .

هوای جده گرم و خشک و مه آلود بود  با اون اخلاق گند منم دیگه شاهکار شده بود.

کم کم داشتیم می رسیدیم مدینه تو حال و هوای خودم بودم که یکی از ته اتوبوس داد زد و گفت صلوات

مونده بودم حالا واسه چی صلوات اوه اوه نگاه کن همه داشتن گریه می کردن

صورتمو که برگردوندم چشمم به گلدسته های مسجد النبی افتاد باتموم غروری که داشتم تو دلم گفتم چقدر قشنگه……………

خوب این اول سفربود حالا آخرش…….

امروز آخرین روز سفرمه دلم نمی خواد برگردم امروز روز خداحافظیه تاحالا به خدا نزدیک نبودم هر جا رو نگاه می کردم فرشته هارو می دیدم که واسم دست تکون می دادن نمی خواستم بقیه بفهمن اما یواشکی گریه می کردم

امروز به خدا قول دادم آدم بشم..

اون دختر بچه امروز از شماها می خواد واسش دعا کنین چون به قول خودش هنوز آدم نشده

اگه رفتین مدینه واسه مام دعا کنین

راستی پیشاپیش عید قربان رو تبریک می گم.