مهمونی البته در تکاپوی معنا 4

ای پناه هر گنه کار ای خدا  

                                                            امدم اما گرفتار ای خدا

دل غمینم من ملالم را بگیر

                                                           خسته ام من زیر بالم را بگیر

ابر رحمت بارشی آغاز کن

                                                           در بروی این پشیمان باز کن

و باز برای باری دیگر به توفیق الهی زنده ماندیم و بهار عشق را با چشمانی نه چندان نورانی نگریستیم ...

و دوباره این لطف پروردگار بزرگ و مهربان بود که باران رحمتش را بر سر ما فرو ریخت و بهارش را به ما نشان داد ...

و ...

و کاش بدانیم قدر تک تک این لحظات ملکوتی را و بخوریم و بیاشامیم از سفره پهن و گسترده الهی ...

و کاش مهمانانی قدر شناس باشیم....

سلاااااااااااااااااااااام یه سلام بهاری به همه برو بچه ها خوبید ؟ روزگارتون خوبه ؟   

خدارو صد هزار مرتبه شکر که همگی سالمید منو پریسا هم خوبیم البته به لطف خدا...

اومدم بگم بهارتون مبارک یادتون نره اون وقتی که بی حس و حالید ولی پر از نیروهای معنوی هستید مارو دعا کنیدا

چه چیزایی دارم میگم من .... هه هه هه ....

خب امیدوارم هممون بتونیم بنده های خوبی واسه خدای خودمون باشیم و روسفید و البته با شکمی پر از غذا از این مهمونی بیرون بیایم  . من که شنیدم امسال مثل هر سال خیلی سفرشون پره البته پرترم شده یه عالمه غذا یه عالمه میوه همشو از بهشت اوردن حیف نخوریم من که میخورم توصیه میکنم شما هم بخورید تصمیم با خودتونه این مهمونی ارزش دل درد پر خوریو داره  چرا میخندید ؟ مگه من حرف خنده داری میزنم ؟؟؟؟

خب خواستم بگم یادتون نره ها من گفتم غذا میدن ولی ادامه داستانو بخونید مطمئن باشید ادامه داستانم که بخونید و برید غذا به همتون میرسه .... هه هه هه

در تکاپوی معنا 4

کرم زرد رنگ بدون راه راه تنها و پریشان بود.

هر روز در جستجوی راه راه به طرف ستون می رفت و شب غمگین باز می گشت اما از این که هیچ وقت او را ندبده بود تا حدی آسوده خاطر بود . زیرا از این می ترسید که مبادا اگر او را ببیند به دنبالش بشتابد در حالی که می دانست نباید چنین کند .

میل داشت کاری بکند هر کاری به جز این انتظار نا معلوم .

با حسرت آهی کشید و گفت: « من واقعا از دنیا چه می خواهم ؟»

«انگار که خواسته ام هر چند دقیقه فرق می کند . اما میدانم که باید بیش از اینها باشد.»

عاقبت خسته و حیران گشت و از هر آن چه که آشنا بود دور شد.

یک روز کرم درختی خاکستری رنگی که وارونه از شاخه درختی آویزان بود او را متعجب ساخت.

به نظر می آمد که در یک جسم مویی گرفتار شده باشد به او گفت :

« مثل اینکه به درد سر افتادی،میتوانم کمکت کنم؟»

« نه ، عزیز من ، من باید این کار را بکنم تا یک پروانه بشوم .»

همه درونش فرو ریخت . فکر کرد ، « پروانه ، این کلمه »

« به من بگو ، آقا پروانه چیه؟»

« همان چیزی است که تو باید بشوی. پروانه با بالهای زیبا پرواز می کند و زمین را به آسمان می پیوندد و فقط شهد گلها را می نوشد. دانه های عشق را از گلی به گل دیگر می برد . بدون پروانه طولی نخواهد کشید که دنیا گلهای معدودی خواهد داشت.»

زردی آرزو کنان گفت :

« این نمی تواند حقیقت داشته باشد ! چطور می توانم باور کنم که درون تو یا من یک پروانه است در حالی که همه آنچه که من می بینم یک کرم کرک دار است ؟»

متفکرانه پرسید : « چطور یک کرم درختی پروانه میشه؟»

« تو باید آن قدر مشتاق پرواز کردن باشی که با میل و رغبت از کرم درختی بودن دست بکشی.»

کرم زرد در حالی که سه کرمی را که از آسمان افتاده بودند به یاد می آورد ، پرسید:

« منظورت مردنه ؟ »

او جواب داد: « اره و نه ، آ نچه به نظر می رسد این است که تو میمیری اما ان چه واقعی است این است که تو باز هم زندگی خواهی کرد . زندگی عوض میشه اما از بین نمی ره . آیا این از زندگی آنها که میمیرند بدون اینکه هیچوقت پروانه شوند متفاوت نیست ؟؟؟ »

کرم زرد با تردید گفت : « و اگر من تصمیم بگیرم که پروانه بشوم چکار باید بکنم ؟ »

« به من نگاه کن من دارم یک پیله می سازم . می دانم که به نظر می آید که دارم مخفی می شوم ، اما پیله راه فراری ندارد . پیله یک منزل بین راه است که در آن جا تغییر صورت می گیرد .

پیله یک مرحله بزرگ است زیرا تو دیگر هیچ وقت نمی توانی به زندگی کرم درختی بازگردی .

در حین تغییر به نظر تو یا هر کسی که با دقت نگاه کند چنین می رسد که چیزی اتفاق نمی افتد اما پروانه در حال به وجود آمدن است .»

« فقط وقت می کیرد ! »

« و یک چیز دیگر هم هست ! وقتی یک پروانه هستی ، میتوانی واقعا عشق بورزی ،

عشقی که زندگی جدیدی را به وجود می آرود .

این بهتر از همه آن چیزهایی است که آن کرمهای درختی در آغوش هم فرو رفته ، میتوانند انجام دهند .»

کرم زرد گفت : « اوه ، بگذار بروم و راه راه را بیاورم .»

اما متاسفانه میدانست که او به قدری در روی ستون جلو رفته است که دسترسی به وی امکان ندارد .

دوست جدیدش گفت : « غصه نخور »

« اگر تبدیل شوی می توانی پرواز کنی و به او نشان بدهی که پروانه ها چقدر قشنگند . شاید او هم بخواهد که پروانه شود »

زردی غمگین بود :

« اگر راه راه برگردد و من انجا نباشم چه؟ اگر هویت جدید مرا تشخیص ندهد چه ؟ اگه فرضا تصمیم بگیرد که یک کرم درختی باقی بماند چه ؟لااقل به شکل کرم های درختی می توانیم به طریقی عشق بورزیم . آخر دوتا پیله چطور می توانند با هم باشند ؟ گیر کردن در یک پیله چه وحشتناک است ! »

چطور می توانست تنها زندگی را که می شناخت به مخاطره بیندازد در حالی که خیلی بعید به نظر می رسید که زمانی بتواند یک موجود بالدار با شکوه باشد ؟

با دیدن کرم درختی دیگری که به این مساله آن اندازه ایمان داشت که پیله خودش را بتند

و امید عجیبی که او را از ستون دور نگهداشته بود و شوکی که از شنیدن داستان پروانه ها به او دست داده بود چه باید میکرد؟

کرم درختی مو خاکستری به پوشاندن خود با تارهای ابریشمی ادامه داد.

در حالی که آخرین تار را به دور سر خود می تنید فریاد زد :

« تو پروانه زیبایی خواهی شد ، ماهمه منتظرت هستیم ! »

و زردی مصمم شد که برای پروانه شدن خود را به مخاطره افکند . برای کسب شهامت درست پهلوی همان پیله آویزان شد و شروع به تنیدن تار خود نمود .

« تصورش را بکن ، من حتی نمی دانستم که می توانم این کار را انجام بدهم .

این خودش یک دلگرمی است بر این که در مسیر صحیح قرار گرفته ام .

اگر من ماده ساختن پیله را درون خود دارم ، لابد ماده لازم برای پروانه شدن را هم دارم . »

 

در تکاپوی معنا3

فصل سوم

به این ترتیب زردی وراه راه

در سبزه به دنبال هم دویدند وبازی کردند

وخوردند

وفربه شدند

وبه یکدیگرعشق ورزیدند.

آن ها از این که هر لحظه وبا هر کس در جنگ نبودند ، بسیار

خوشحال بودند.

برای مدتی زندگی مثل بهشت بود.

اما با گذشت زمان

حتی درآغوش کشیدن یکدیگر هم،

کمی کسل کننده به نظر می آمد. چه هریک، هر تار موی دیگری

را می شناخت.

راه راه نمی توانست از کنجکاوی وتردید خودداری کند،

"باز هم زندگی باید مفهوم بیشتری داشته باشد."

زردی بی قرار راه راه رو می دید و می کوشید تا اون رو بیش از حد آرام و خوشحال کنه.

به او می گفت:"فقط فکر کن که این زندگی چقدر بهتر از اون وضع آشفته و وحشتناکی است که ترک کردیم."

و او پاسخ می داد:

"اما ما نمی دونیم که اون بالا چیه؟ شاید پایین اومدن ما اشتباه بود .شاید حالا که استراحت کرده ایم دوتایی بتونیم به اون بالا برسیم."

زردی ملتماسانه می گفت:

"راه راهی عزیز خواهش می کنم،یکدیگه رو دوست داریم و این کافیه.این جا خیلی بیش تر از اون چیزی هست که همه آن بالا رونده های تنها دارن."

او به قدری مطمئن بود که راه راه گذاشت که قانعش سازد.

اما فقط برای مدت کوتاهی.

اشتیاق راه راه برای بالا رفتن شدیدتر می شد.

ستون پاتوق اون شده بود.

مرتب به اون جا می رفت،به بالا نگاه می کردو حیران بود.

اما قله همچنان تیره و ناپیدا می نمود.

یه روز نزدیک ستون ،سه صدای خفیف و آهسته راه راه رو از جا پروند.سه کرم درختی بزرگ از جایی افتاده و له شده بودن. دوتا از اون ها مرده به نظر می رسیدن اما یکی از اونا هنوز تکون می خورد.

راه راه آهسته گفت:

"چی شده؟می تونم کمکتون کنم؟"

او تونست فقط چند کلمه بگه:

"آن بالا...آن ها می بینند.......فقط پروانه ها رو...."

و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

راه راه به خونه خزید و ماجرا رو به زردی گفت.

هر دو آرام و ساکت بودن.

معنی اون پیام مر موز چی بود؟

آیا اون کرم ها از منتهای ستون افتاده بودن.؟

سرانجام راه راه اعلام کرد:

"من باید بدونم .من باید برم و راز قله رو بفهمم."

و با لحنی ملایم تر ادامه داد:

"میل داری بیای و به من کمک کنی؟"

زردی در درون خود به نزاع پرداخت.

او راه راه رو دوست داشت و می خواست که با اون باشه.

زردی می خواست به اون کمک کنه تا موفق بشه.

اما فقط نمی دونست باور کنه که رسیدن به اون قله ارزش این همه مرارت رو داره.

اون هم می خواست که به اون بالا برسه زندگی رو به خزیدن گذروندن برای او هم کافی نبود. از این جهت مجبور بود اذعان کنه که ستون ظاهرا تنها راه چاره بود.

راه راه چنان مطمئن به نظر می آمد که زردی خجالت کشید موافقت نکنه.او احساس حماقت و دستپاچگی هم می کرد زیرا هیچ وقت نتونسته بود دلایلش رو طوری در قالب کلمات بریزه که منطق راه راه بپذیره.

باوجود این منتظر ماندن و مطمئن نبودن بهتر از عملی بود که نمی تونست به اون ایمان بیاره.

او نتونست توضیح بده،نتونست چیزی رو ثابت کنه،وبا همه ی عشق و علاقش نتونست با راه راه بره.

اون فقط می دونست که برای به تعالی رسیدن بالا رفتن راه درستی نبود.

باقلبی شکسته گفت:

"نه"

و راه راه برای صعود خویش او را ترک کرد.

لطفا خانم هاو آقایون جو گیر نشن موضوع اصلی این داستان اینم نیست  یعنی نمی خواد به بی رحمی و سنگدلی آقایون اشاره کنه اما خوبیش این بود که فهمیدیم کلا آقایون بی وفان حالا چه کرم باشن چه انسان

راستی فصل 4 رو پس فردا باران جان آپ می کنه .

هوای بارونی منتظره یادتون نره.

 

در تکاپوی معنا 2

فصل دوم

لحظات اولی که بر روی ستون قرار گرفت برایش شوکه اور بود .

راه راه را از هر طرف هل داده ، لگد زده و بر رویش قدم می گذاشتند .

جریان از این قرار بود ؛ یا باید بالا بروی یا از تو بالا میروند...

راه راه بالا رفت.

دیگر خزنده هم نوعی روی ستون وجود نداشت . انها فقط تهدیدات و موانعی شده بودند که وی انها را به گام ها و موقعیتها تبدیل کرده بود

این طرز تفکر یک بعدی واقعا مفید بود و راه راه احساس کرد که خیلی جلو رفته است .

اما بعضی از روزها به نظر می رسید که فقط می تواند جای خود را حفظ کند .

در این مواقع بود که آوای مضطربی مرتب از درون به او نق می زد که :

«آن بالا چیه؟»

با خود زمزمه کرد :

« ما داریم به کجا می رویم؟»

یک روز که نق زدن ها شدیدتر شده بود و اوقاتش را تلخ کرده بودند دیگر نتوانست تحمل کند و فریاد کشید که :

« نمی دانم ، اما فرصت فکر کردن به آن نیست! »

کرم کوچک زردرنگی که از بالای سر او می خزید نفس زنان گفت:

« چی گفتی ؟ »

راه راه من من کنان جواب داد :

« هیچی،داشتم با خودم حرف می زدم »در حقیقت چیز مهمی نیست،فقط متعجبم که به کجا می رویم؟»

کرم زرد گفت:

« میدانی من هم در همین فکر بودم اما هیچ راهی برای فهمیدنش نیست من به این نتیجه رسیدم که مهم نیست»

او از گفته احمقانه خود سرخ شد و به سرعت اضافه کرد:

«به نظر نمیرسد که هیچ کس دیگر هم نگران این باشد که ما به کجا میرویم پس باید خوب باشد»

اما دوباره سرخ شد.

«چقدر مانده تا به قله برسیم؟»

راه راه موقرانه پاسخ داد:

« از آن جا که ما نه در پایین هستیم و نه در بالا باید در وسط باشیم .»

کرم زرد گفت:«اوه» و دوباره هر دو شروع به بالا رفتن کردند.

ولی حالا راه راه احساس تازه ای داشت ؛ نگرش یک بعدی اش را از دست داده بود .

«چطور میتوانم روی کسی که همین الان با او صحبت کردم پا بگذارم؟»

راه راه تا انجا که ممکن بود از کرم زرد اجتناب می ورزید اما یک روز به او که تنها راه صعود را سد کرده بود برخورد نمود

ایستاد و گفت:« خوب فکر میکنم یا جای توست یا جای من » و درست از روی سرش عبور کرد

حین عبور از روی سرش به او نگاهی کرد که او را از خود خجل ساخت.

گویی با نگاه خود به او می گفت:

« هر چه هم که آن بالا باشد واقعا ارزش ندارد.»

راه راه از روی کرم زرد به کناری خزید و آهسته گفت:«ببخشید»

و کرم زرد گریه را سر داد که:

«تا آن روز که به تو برخوردم که با خودت حرف میزدی به امید آنچه که در پیش بود میتوانستم این زندگی را تحمل کنم از آن روز به بعد دیگر قلبم آرام نداشته است نمیدانم چه کنم. تا آن روز نمیدانستم که چقدر از این زندگی بدم می آید. حالا وقتی تو این قدر با محبت به من نگاه میکنی مطمئنم که این زندگی را دوست ندارم . فقط دلم می خواهد با تو باشم و کاری مثل خزیدن و سبزه جویدن انجام دهم»

قلب راه راه فرو ریخت . همه چیز در نظرش دگرگون گشت . ستون دیگر مفهومی نداشت . به نجوا گفت:

«من هم این کار را دوست دارم»

اما این به معنی دست کشیدن از بالا رفتن بود ، تصمیمی که اتخاذ آن آسان نبود.

« کرم زرد عزیز شاید ما نزدیک قله باشیم . شاید اگر به هم کمک کنیم سریعا به آنجا برسیم .»

او گفت: « شاید »

اما هر در می دانستند که این چیزی نبود که بیش از همه می خواستند .

کرم زرد گفت :« بیا برویم پایین »

« باشه » و از بالا رفتن دست کشیدند .

وقتی انبوه کرم های درختی بر روی انها می خزیدند به یکدیگر می چسبیدند . هوا خیلی بد بود .

اما انها از این که با هم هستند خوشحال بودند و به اتفاق گلوله بزرگی ساختند تا هیچ کس نتواند بر روی چشم و معده انها پا بگذارد.

برای مدتی که به نظر طولانی می آمد ابدا هیچ کاری نکردند . یک دفعه حس کردند که دیگر چیزی برروی انها نمیخزد.

از یکدیگرجدا شده و چشمهایشان را باز کردند . انها در کنار ستون کرم درختی بودند.

کرم زرد گفت:«سلام راه راهی »

راه راهی گفت:«سلام زردی»

و به درون علف های سبز و تازه خزیدند تا بخورند و چرتی بزنند.

قبل از اینکه به خواب بروند راه راه زردی را در آغوش کشید « اینطور با هم بودن مسلما از له شدن در آن جمعیت متفاوت است »

« یقینا هست »

او خندید و چشمهایش را بست .

سلام به دوستای گلم . خوبید؟

بچه ها این دو فصل داستان عشقولانست گفتم که زود قضاوت نکنید و دیگه اینکه ما این داستانو از روی یه کتاب مینویسیم اسمش در تکاپوی معنا نوشته ترینا پالاس برگردان طیبه زندی پور...

در ضمن من عکس دوتا کرم پیدا نکردم دوتا رز گذاشتم...

پس فردا دوباره اپ میکنیم منتظریییییییییییییییم.........

در تکاپوی معنا 1

یا رب.....................

سلام

این بار می خوام به جای شعر ومتن یه داستان بگذارم اما از اون جایی که می دونم خیلی هاتون مثل خودم حوصله ی خوندن مطالب طولانی رو ندارین

تصمیم گرفتیم هرروز یه فصل از داستانمون رو بگذاریم که شماها اونو فراموش نکنین امیدوارم خوشتون بیاد.

آنچه که از نظرتون می گذرد داستان یه کرم درختی است که در یافتن ماهیت واقعی خودش دچار زحمت شده درست مثل من و مثل ما

فصل اول

روزی کرم کوچک راه راهی سر از تخمی که مدت ها کا شانه ی او بود در آورد و گفت:

"سلام بر دنیا"   "هی،اینجا در پرتو آفتاب واقعا روشنه."

با خود گفت:

"گرسنه ام"

و بی درنگ شروع به خوردن برگی نمود که بر روی آن متولد شده بود.

وبرگ دیگر...ودیگر ودیگری خورد

وبزرگ تر ....وبزرگ تر شد.

تا اینکه یک روز از خوردن دست کشید

وبا خودش فکر کرد:

"باید مفهوم زندگی بیش از فقط خوردن و بزرگ تر شدن باشه،این داره کسل کننده می شه"

به دنبال این فکر راه راه از درخت با محبتی که بر سر او سایه افکنده و اورا تغذیه کرده بود به پایین خزید.

او در جست و جوی چیزهای بیش تری بود.همه جو ر چیز تازه ÷یدا می شد.

سبزه،خاک ،حفره ها و حشرات کوچک،هریک هر یک او را به خود مجذوب نمدند اما هیچ یک او را راضی و متقاعد نساختند.

وقتی به چند خزنده ی دیگر مثل خودش بر خورد کرد خیلی به هیجان اومد.اما آن ها سخت مشغول خوردن بودن و وقتی واسه صحبت کردن نداشتن.درست همون طور که خود راه راه بود.با حسرت آهی کشید و گفت:

"اون ها هم بیش تر از من چیزی از زندگی نمی دونن"

در جست و جوی هدف و مقصدش به اطراف نگاه کرد وستون عظیمی رو دید که سر به فلک کشیده بود.

وقتی به اون ها ملحق شد دریافت............................

..........که اون ستون تلی از کرم های درختی است که در هم لولیده و یکدیگر رو هل می دن.

ستونی از کرم درختی.

به نظر می رسید که کرم ها می کوشند تا به قلبه برسن،اما قله طوری در ابرها ناپدید شده بود که راه راه نمی فهمید در آن جا چه بود.

همانند شیره ی گیاهان که در بهار به طغیان می آید،شور و هیجان تازه ای رو احساس نمود.

"شاید آنچه رو که جست و جو می کنم ،بیابم"

راه راه سرشار از هیجان و اضطراب از یک خزنده ی هم نوع پرسید:

"تو می دونی چه خبره؟"

او گفت:

"من هو الان رسیدم .هیچ کس وقت توضیح دادن نداره

همه سخت سرگرم تلاش برای رسیدن به آن جایی هستن که دارن می رن بالا"

راه راه ادامه داد:

"اما اون بالا چیه؟"

"اون رو هم هیچ کسی نمی دونه ولی باید خیلی خوب باشه،چون همه دارن به اون جا هجوم میارن .خداحافظ من دیگه وقت ندارم"

و به داخل تل فرو رفت.

سر راه راه از اشتیاق و فکر تازه داشت می ترکید.نمی تونست افکارش رو متمرکز کنه.هر ثانیه خزنده ی دیگری از اون سبقت می گرفت و در ستون ناپدید می شد.تنها یه راه حل وجود داره.

خود را به درون هل داد.

پس فردا ادامش رو می ذارم بیاینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منتظرم.

مناجات

مهربان خدای خوب من

به خاطر آرامشی که ارزانی ام داشتی از تو ممنونم.

به خاطر رفع همه ی دغدغه ها و امنیتم از تو ممنونم.

به خاطر جسم سالم ونشاط و شادابی ام از تو ممنونم.

به خاطر نیت پاک و قلب مهربانم از توممنونم.

به خاطر آگاهی وداناییم از تو ممنونم.

به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم.

مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت از توممنونم.

به خاطر رزق و روزی حلالم از توممنونم.

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم.

به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم.

به خاطر توفیق بندگی ام از توممنونم.

به خاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم.

به خاطر وجود شکر گزار وسپاسگزارم از توممنونم.

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی می طلبم.

برای همه سلامت و تندرستی می طلبم.

برای همه دلی شاد و قلبی مهربان می طلبم.

برای همه گشایش امور می طلبم.

برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم.

برای همه معنویت روز افزون می طلبم.

خدای قادر من

هم اکنون به لطف بی کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می سازد و باور دارم قدرت بی پایان تو ودست و مهر و یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت بخش ترین راه ها در همه ی مسائل زندگیم به یاریم می شتابد.

پس آسوده خاطر اداره عالی همه ی امورم  وگشایش همه ی مسائلم را به تو می سپارم.

بارالها

به تو قول می دهیم وبر سر این تعهد می مانیم که هر روزمان به لطف توفیق تو بهتر از روز قبل باشد.

نه برداشت منفی کنیم ونه کلام منفی برزبان آوریم و نه ناسپاسیت کنیم.

 

دست نوشته 1

بنام دوست که هر چه داریم از اوست

امشب دوباره سرم را رو به اسمان بلند کردم و خیره خیره ستارگان را که خود محو تماشای مهتاب شده بودند را می نگریستم ...

بوی شب بوهای لبه ی ایوان،صدای حرکت قطار روی ریل ، خاموشی همه چراغها ، صدای پارس سگها و صدای حیوانات دیگر که آنها نیز همچون من انگشت تحیر از زیبایی طبیعت به دندان گرفته بودند... نسیمی که میوزید و آن آرامش و زیبایی را دو چندان می کرد ، همه و همه آرامشی بود که من به دنبالش می گشتم ....

تا کجا بدون عشق...؟؟؟تا کجا بدون یار...؟؟؟و تا کجا بدون معشوق بودن...؟؟؟

درد فراغ همچون زلزله ای تمام وجود مرا ویران کرده است...

هستیم را و هستی بخشم را همه و همه را حتی شب بوها را نیز فراموش کرده بودم....

دوباره بعد از آن همه سال توانستم آسمان را پر از ستاره ببینم و مهتاب را که همچون نگینی در آسمان تنازی میکرد ببینم ، دوباره توانستم بوی نسیم را زا لای شب بوها احساس کنم ، دوباره توانستم از صدای پارس سگان در شب و در آن سکوت پر از هیاهو لذت ببرم و بدون هیچ دلشوره ای به صدای مرغ یا حق نیز گوش فرا دهم...

دوباره بعد از مدت ها خود را در آن شلوغی به نظر ادمها پر از پوچی یافتم و باز به دنیایی خالی از هیاهوی راه یافتم ...

راستی زندگی چیست ؟؟؟ جز در میان زندگان از یاد رفته زندگی کردن است ...؟؟؟ جز از نسیم گذشته از شب بوها لذت بردن است ...؟؟؟ جز شور و سرمستی توام با فراغ است ...؟؟؟           چرا فراغ؟؟؟

چه عاشقانه درختان کنار خانه به هم تکیه داده اند !!! چه عاشقانه به هم عشق می ورزند...!!! چه لطیف هستند این گلبرگها ... و دوباره آسمان ... همه ی ستارگان ، ریز و درشت ، گویی سر تعظیم در برابر فرمانروای شب فرود آورده اند...

آیا همیشه آسمان و زمین به این زیبایی بوده اند ؟ آیا همیشه به این راحتی نجواهای عاشقانه درختان را می شد شنید...؟؟؟ یا امشب همه سر مست شده اند ...

طوفانی که درونم را بهم ریخته بود و زلزله ای که تمام وجودم را ویران ساخته بود پس کجایند؟ هیچ خبری از هیچ یک از آنها نیست ...

پس عشقم چه شد ؟؟؟پس معشوقم کجاست؟؟؟چرا از او خبری نیست؟؟؟                                  آیا با رفتن طوفان معشوق من نیز از درون قلبم پر گشوده و رفته..؟؟؟

در پی چه میدویده ام تا کنون؟؟؟

از پی چه میدویده ام تا کنون؟؟؟

چیست آنچه تک تک اعضای بدنم خمخ او را می خوانند...؟؟؟

کیست انکه مرا چنین پریشان حال و سرگردان کرده است؟؟؟

و باز بوی نسیم است که مرا ارام میکند گویی باد صباست و پیغام آورنده پیغام دوست                  اری دوست همانکه پریشان حال و سرگردانم کرده است                                                   چه سرگردان بودم و چه پریشان حال... در پی چیزی بوده ام که تمام وجودم از اوست در پی چیزی بوده ام که همواره در کنا رمن بوده و هست و امشب بعد از دوری از آن سالهای کودکی دوباره یافتمش دوباره در میان ان همه زیبایی که خود در برابر معشوقم پر از پوچی اند یافتمش او درون قلبم بود و من چه سرگردان در پی او او را در بیرون از خود جستجو میکردم و اکنون که او را یافته ام تنها ارامش است که سراسر وجودم را فراگرفته است...

و اینک این صدای خروس است که مرا از آن دنیای پر از شور و مستی و پر از آرامش دوباره به دنیایی مرده و سنگی باز میگرداند...

              

پریسا:این باران خانوم ما یه کم متواضعن نمیخواستن بگن ولی من میگم این نوشته اثر خود باران جونه....