مهمونی البته در تکاپوی معنا 4
ای پناه هر گنه کار ای خدا
امدم اما گرفتار ای خدا
دل غمینم من ملالم را بگیر
خسته ام من زیر بالم را بگیر
ابر رحمت بارشی آغاز کن
در بروی این پشیمان باز کن
و باز برای باری دیگر به توفیق الهی زنده ماندیم و بهار عشق را با چشمانی نه چندان نورانی نگریستیم ...
و دوباره این لطف پروردگار بزرگ و مهربان بود که باران رحمتش را بر سر ما فرو ریخت و بهارش را به ما نشان داد ...
و ...
و کاش بدانیم قدر تک تک این لحظات ملکوتی را و بخوریم و بیاشامیم از سفره پهن و گسترده الهی ...
و کاش مهمانانی قدر شناس باشیم....
سلاااااااااااااااااااااام یه سلام بهاری به همه برو بچه ها خوبید ؟ روزگارتون خوبه ؟
خدارو صد هزار مرتبه شکر که همگی سالمید منو پریسا هم خوبیم البته به لطف خدا...![]()
اومدم بگم بهارتون مبارک یادتون نره اون وقتی که بی حس و حالید ولی پر از نیروهای معنوی هستید مارو دعا کنیدا
چه چیزایی دارم میگم من .... هه هه هه ....![]()
خب امیدوارم هممون بتونیم بنده های خوبی واسه خدای خودمون باشیم و روسفید و البته با شکمی پر از غذا از این مهمونی بیرون بیایم . من که شنیدم امسال مثل هر سال خیلی سفرشون پره البته پرترم شده یه عالمه غذا یه عالمه میوه همشو از بهشت اوردن حیف نخوریم من که میخورم توصیه میکنم شما هم بخورید تصمیم با خودتونه این مهمونی ارزش دل درد پر خوریو داره چرا میخندید ؟ مگه من حرف خنده داری میزنم ؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
خب خواستم بگم یادتون نره ها من گفتم غذا میدن ولی ادامه داستانو بخونید مطمئن باشید ادامه داستانم که بخونید و برید غذا به همتون میرسه .... هه هه هه ![]()
![]()
![]()
![]()
در تکاپوی معنا 4
کرم زرد رنگ بدون راه راه تنها و پریشان بود.
هر روز در جستجوی راه راه به طرف ستون می رفت و شب غمگین باز می گشت اما از این که هیچ وقت او را ندبده بود تا حدی آسوده خاطر بود . زیرا از این می ترسید که مبادا اگر او را ببیند به دنبالش بشتابد در حالی که می دانست نباید چنین کند .
میل داشت کاری بکند هر کاری به جز این انتظار نا معلوم .
با حسرت آهی کشید و گفت: « من واقعا از دنیا چه می خواهم ؟»
«انگار که خواسته ام هر چند دقیقه فرق می کند . اما میدانم که باید بیش از اینها باشد.»
عاقبت خسته و حیران گشت و از هر آن چه که آشنا بود دور شد.
یک روز کرم درختی خاکستری رنگی که وارونه از شاخه درختی آویزان بود او را متعجب ساخت.
به نظر می آمد که در یک جسم مویی گرفتار شده باشد به او گفت :
« مثل اینکه به درد سر افتادی،میتوانم کمکت کنم؟»
« نه ، عزیز من ، من باید این کار را بکنم تا یک پروانه بشوم .»
همه درونش فرو ریخت . فکر کرد ، « پروانه ، این کلمه »
« به من بگو ، آقا پروانه چیه؟»
« همان چیزی است که تو باید بشوی. پروانه با بالهای زیبا پرواز می کند و زمین را به آسمان می پیوندد و فقط شهد گلها را می نوشد. دانه های عشق را از گلی به گل دیگر می برد . بدون پروانه طولی نخواهد کشید که دنیا گلهای معدودی خواهد داشت.»
زردی آرزو کنان گفت :
« این نمی تواند حقیقت داشته باشد ! چطور می توانم باور کنم که درون تو یا من یک پروانه است در حالی که همه آنچه که من می بینم یک کرم کرک دار است ؟»
متفکرانه پرسید : « چطور یک کرم درختی پروانه میشه؟»
« تو باید آن قدر مشتاق پرواز کردن باشی که با میل و رغبت از کرم درختی بودن دست بکشی.»
کرم زرد در حالی که سه کرمی را که از آسمان افتاده بودند به یاد می آورد ، پرسید:
« منظورت مردنه ؟ »
او جواب داد: « اره و نه ، آ نچه به نظر می رسد این است که تو میمیری اما ان چه واقعی است این است که تو باز هم زندگی خواهی کرد . زندگی عوض میشه اما از بین نمی ره . آیا این از زندگی آنها که میمیرند بدون اینکه هیچوقت پروانه شوند متفاوت نیست ؟؟؟ »
کرم زرد با تردید گفت : « و اگر من تصمیم بگیرم که پروانه بشوم چکار باید بکنم ؟ »
« به من نگاه کن من دارم یک پیله می سازم . می دانم که به نظر می آید که دارم مخفی می شوم ، اما پیله راه فراری ندارد . پیله یک منزل بین راه است که در آن جا تغییر صورت می گیرد .
پیله یک مرحله بزرگ است زیرا تو دیگر هیچ وقت نمی توانی به زندگی کرم درختی بازگردی .
در حین تغییر به نظر تو یا هر کسی که با دقت نگاه کند چنین می رسد که چیزی اتفاق نمی افتد اما پروانه در حال به وجود آمدن است .»
« فقط وقت می کیرد ! »
« و یک چیز دیگر هم هست ! وقتی یک پروانه هستی ، میتوانی واقعا عشق بورزی ،
عشقی که زندگی جدیدی را به وجود می آرود .
این بهتر از همه آن چیزهایی است که آن کرمهای درختی در آغوش هم فرو رفته ، میتوانند انجام دهند .»
کرم زرد گفت : « اوه ، بگذار بروم و راه راه را بیاورم .»
اما متاسفانه میدانست که او به قدری در روی ستون جلو رفته است که دسترسی به وی امکان ندارد .
دوست جدیدش گفت : « غصه نخور »
« اگر تبدیل شوی می توانی پرواز کنی و به او نشان بدهی که پروانه ها چقدر قشنگند . شاید او هم بخواهد که پروانه شود »
زردی غمگین بود :
« اگر راه راه برگردد و من انجا نباشم چه؟ اگر هویت جدید مرا تشخیص ندهد چه ؟ اگه فرضا تصمیم بگیرد که یک کرم درختی باقی بماند چه ؟لااقل به شکل کرم های درختی می توانیم به طریقی عشق بورزیم . آخر دوتا پیله چطور می توانند با هم باشند ؟ گیر کردن در یک پیله چه وحشتناک است ! »
چطور می توانست تنها زندگی را که می شناخت به مخاطره بیندازد در حالی که خیلی بعید به نظر می رسید که زمانی بتواند یک موجود بالدار با شکوه باشد ؟
با دیدن کرم درختی دیگری که به این مساله آن اندازه ایمان داشت که پیله خودش را بتند
و امید عجیبی که او را از ستون دور نگهداشته بود و شوکی که از شنیدن داستان پروانه ها به او دست داده بود چه باید میکرد؟
کرم درختی مو خاکستری به پوشاندن خود با تارهای ابریشمی ادامه داد.
در حالی که آخرین تار را به دور سر خود می تنید فریاد زد :
« تو پروانه زیبایی خواهی شد ، ماهمه منتظرت هستیم ! »
و زردی مصمم شد که برای پروانه شدن خود را به مخاطره افکند . برای کسب شهامت درست پهلوی همان پیله آویزان شد و شروع به تنیدن تار خود نمود .
« تصورش را بکن ، من حتی نمی دانستم که می توانم این کار را انجام بدهم .
این خودش یک دلگرمی است بر این که در مسیر صحیح قرار گرفته ام .
اگر من ماده ساختن پیله را درون خود دارم ، لابد ماده لازم برای پروانه شدن را هم دارم . »

