فصل پنجم
راه راه این بار خیلی سریع تر پیشرفت کرد.
او بزرگ تر و قوی تر شده بود.چون مدتی استراحت کرده بود.
از همان اول تصمیم گرفت که به قله برسه.
اومخصوصا از تلاقی با چشمان خزندگان اجتناب می ورزید.
زیرا می دونست که چنین برخوردی چقدر می تونه مخرب باشه.
سعی کرد که به زردی فکر نکنه.
خودش رو منضبط ساخت که نه چیزی احساس کنه ونه گیج و منصرف بشه.
راه راه از نظر دیگران فقط منضبط نبود،او بی رحم بود.
حتی در بین بالا روندگان استثنائی بود.
او فکر نمی کرد که علیه کسی باشه.
فقط داشت کاری می کرد که اگه می خواست به قله برسه ،مجبور بود بکنه.
اگه کرمی شکایت می کرد می گفت :
"اگه موفق نمی شید منو سرزنش نکنین،زندگی سخته فقط تصمیم بگیرید و اراده کنین."
تا اینکه روزی به نزدیکی مقصدش رسید.
راه راه موفق شده بود اما سرانجام وقتی نور از بالا به پایین تابید،از خستگی زیاد قوایش رو به اتمام بود.
در این ارتفاع تقربا هیچ حرکتی نبود.همه با توم مهارتی که یک عمر بالا رفتن به اون ها آموخته بود موقعیت خود رو حفظ می کردن.
هر حرکت کوچکی وحشتناک می نمود.
هیچ گفت و گو ومراوه ای نبود .
تنها محیط خارج لمس می شد.
رابطه اون ها با هم مثل رابطه پیله ها بود.
تا اینکه روزی راه راه شنید که خزنده ای بالای سر او می گه:
"هیچ یک از ما بدون خلاص شدن از اونها نمی تونه بالاتر بره."
چیزی نگذشت که اون فشارو تکان شدیدی رو احساس کرد.
سپس طنین فریادها وبدن های در حال سقوط شنیده شد.
و به دنبال اون سکوت،
نور فراوان تر و سنگینی کم تری از بالا احساس کرد.
از این آگاهی تازه به راه راه احساس بسیار بدی دست داد.
راز ستون داشت آشکار می شد.
او حالا می دونست که بر سر اون سه کرم درختی چی اومده بود.
اون حالا که چه چیزی باید همیشه روی ستون اتفاق بیفته.
عجز و ناکامی وجود راه راه رو فراگرفت.
اما همین که داشت تصدیق می کرد که این تنها راه "صعود"است
صدای ظریف و آهسته ای از بالا شنید:
" این جا اصلا چیزی نیست."
دیگری جواب داد:
"ساکت باش،احمق،اون ها صدات رو در پایین ستون می شنون.
ما اون جایی هستیم که اون ها می خوان باشناینه اون چیزی که این جاست."
راه راه احساس کرد که بدنش یخ زده.
این قدر بالا باشی و اصلا نباشی.
فقط از پایین به نظر خوب می رسید.
اون صدای آهسته دوباره به گوش رسید:
"اون طرف رو نگاه کنین ،یه ستون دیگه،اون جام هست-همه جا هست."
راه راه عصبانی و نومید شده بود.
باناله گفت:
"ستون من ،تنها یکی از هزاران ستونه میلیون ها کرم درختی به سوی هیچ مقصدی بالا می رن،
واقعا خطایی در کاره اما ............چه چیز دیگه ای اونجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
زندگیش با کرم زرد در فاصله ای بس دور می نمود.
نه کاملا،این طور هم نبود.
"کرم زرد"گذاشت تا تصور اوم وجودش رو پر کنه.
تو یه چیزی می دونستی،این طور نبو؟؟؟آیا صبر کردن نشونه ی شهامت بود؟
"شاید حق بل اون بود.ای کاش با او بودم"
فکر کرد:
"می تونم برم پایین.اگرچه مسخره به نظر میام اما شاید این بهتر از اون چیزیه که داره این جا اتفاق می افته."
ولی رشته افکارش بر اثر فشاری که از هرطرف بر بدنش وارد می شدپاره شد.
به نظر می رسید که هرکس داشت اخرین سعی خودش رو می کرد.
تا راه ورودی به قله رو پیداکنه.
اما با هر فشاری قشر بالا سبک تر می شد.
عاقبت یه کرم درختی نفس زنون گفت:
"تا همه باهم سعی نکنیم هیچ کس به قله نمی رسه.
شاید اگه یه فشار شدید بدیم،
اون ها نمی تونن برای همیشه ما رو در پایین نگه دارن."
اما قبل از اینکه بتونن اقدام کنن.
فریادها وهمهمه نوع دیگری به گوش رسید.
راه راه کوشید تا خودش رو به کنار ستون برسونه و علت رو بفهمه.
یه موجود بالدار زرد رنگ و درخشان
آزادانه به دور ستون حرکت می کرد.
منظره ای عالی بود.
چطور تونسته بدون بالا رفتن تا این ارتفاع بیاد؟
وقتی راه راه سرشرو بافشار بیرون آورد گویی که اون موجود رو می شناخت.
ون پاهاش رو دراز کرد وتلاش کرد که اون رو بگیره.
راه راه درست قبل از اینکه از ستون بیرون کشیده بشه خودش رو نگهداشت.
اون موجود درخشان اون رو رها کرد تا بره
وغمگینانه به چشمهاش نگاه کرد.
اون نگاه ،هیجانی رو در راه راه به وجود آورد که از ابتدای دیدن ستون تا حالا حس نکرده بود.
کلمات گذشته به ذهنش برگشتند:" فقط پروانه ها..."
"آیا این یه پروانست؟"
و معنی این چی بود.
"در قله...آن ها می بینن؟...."
همه ی اینها خیلی عجیب بود و بااین حال مثل اینکه انتظار می رفت که چنین باشه.
و اون چشم ها بانگاه زردی .آیا می تونست باشه...؟
چه افکار غیر ممکنی،
اما هیجان درونی متوقف نمی شه.
احساس خوشحالی کرد.
می تونست به نحوی فرار کنه.می تونست توسط دیگران به کناری زده بشهو از محل دور بشه.
ولی به تدریج که این احتمال واقعیت یافت،
فکر دیگه ای به ذهنش رسید.
حس کرد نباید این طوری فرارکنه.
وقتی به چشمای اون موجود نگاه می کرد
به سختی می تونست عشقی رو که در اون ها می دید تحمل کنه.
احساس بی ارزشی کرد.
می خوست عوض شه وجبران اون همه دفعتای رو که از نگاه کردن به دیگران امتناع ورزیده بود،بکنه.
سعی کرد اون چه رو احساس کرده بود به اون بگه.
از تلاش دست برداشت.
دیگران طوری خیره به اون نگاه می کردن که انگار دیونه شده.
دوستای گلم داستانمون هنوز تموم نشده اما فکر کنم یکم از هدف ما رو واسه نوشتنش فهمیده باشین.
نمی دونم چی بگم اما امیدوارم ما هدفمون رو درست انتخاب کرده باشیم.
امیدوارم با آدما پل نسازیم ونساخته باشیم واسه رسیدن به هدفمون.
امیدوارم عزیزانمون رو رها نکرده باشیم و رها نکیم.
امیدوارم هدفمون بهترین و کامل ترین هدف باشه،هدفی که با اون هم به قله برسیم ،هم پروانه ها رو ببینیم و هم پروانه باشیم........................
فقط می تونم بگم این ماه،ماه خوبیه واسه پروانه شدن و پروانه دیدن.پس بیاین از دستش ندیم.
بیاین دسته جمعی پروانه بشیم.