قلب و صدا

سلام دوستای گلم

خیلی وقته نیمدم هوای بارونی

دلم براش و برا شماهاتنگ شده بود

دلم برا خودمم تنگ شده بود خیلی وقته خودمو گم کردم

وقتی خودتو گم می کنی خدا رو هم گم می کنی دوستاتم گم می کنی

دلم می خواد برگردم خودمو خدا رو شماها رو دوباره پیدا کنم

خلاصه بچه ها توی این ماه رمضان منو یه بار دیگه بعنوان دوستتون قبول کنین

امیدوارم خداهم منو قبول کنه

ماه رمضانتون مبارک

رابطه قلب و صدا

روزی استادی از شاگردانش پرسید:"چرا وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟"

یکی از شاگردان پاسخ داد:"چون در آن لحظه آرامش خود را از دست می دهیم"

استاد پرسید:"اینکه آرامشمان را از دست می دهیم درست ولی چرا با اینکه

طرف مقابل در کنارماست دادمی زنیم؟"

شاگردان هر کدام جواب هایی دادند اما مورد قبول استاد نبود

سرانجام استاد توضیح داد:"هنگامی که دو نفر خشمگین می شوند قلب هایشان از

همدیگه دور می شه و اونها برای جبران این فاصله مجبورند داد بزنند.هرچه میزان عصبانیت

و خشم بیش تر باشه این فاصله هم بیش تر میشه و اونها محبور می شن صداشونو بلندتر کنند."

سپس استاد پرسید :"می دانیدهنگامی که دو نفر عاشق هم باشند چطور می شه؟

اونها دادنمی زنند بلکه به آرامی با هم صحبت می کنند چون قلباشون خیلی به هم نزدیکه.

وقتی که عشقشان به یکدیگر به یکدیگربیش ترمی شود چه اتفاقی می افته؟

آنها حتی حرف معمولم نمی گن فقط در گوش هم نجوا می کنن و عشقشون باز هم

بیش تر می شه و سرانجام از نجوا کردن هم بی نیاز می شن و فقط همدیگه رو نگاه می کنن

این زمانیست که دیگه هیچ فاصله ای بین قلب ها نیست...."

 

مجنون لیلا

سلام سلام سلام

می دونم اگه بگم دلم واسه اینجا وشماها تنگ شده بود باور نمی کنین

ولی دلم واقعا واقعا واقعا تنگیده بود

امروز یه شعر خوگشل با احساس عارفانم واسه همه ی عاقشا می ذارم که هی نگین هرچی این باران احساس داره این فائزه بی احساسه

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودمو نشناختی

 

 

هزازویکبارعشق

سلام سلام سلام

خوبین؟؟؟ما نت نمیایم خوش می گذره ؟؟؟؟؟؟

اول از همه عید قربانو به همتوووووووووون تبریک می گم

دوم می گم دلم خیییلی خیلی واستون تنگ شده

شماهام که ایول دارین ما سر نزدیم شمام دیگه سر نزدین بابا مثلا ماها نونو نمک همو خوردیم

نباید یه سری بزنین؟؟؟؟؟ 

من الان اصفهانم بارانم تهران این دومین باره تواین ترم میام اصف از اول ترمم این باران خانوممو ندیدم دلم واسش خیلی خیلی تنگیده

شاهرودم خوبه خیلی خوش می گذره همش می خندیم اگرم دیدیم درسمون به خنده هامون لطمه نمی زنه یکمم می درسیم

شماها چه خبر خوش می گذره؟؟؟؟؟

زیادی حرف زدم اینم یه نوشته از خانومه نظر آهاری

یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.

سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.

و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان. و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.

سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر

آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود .

 

باز باران با ترانه

سلام بچه ها

خوبین؟؟؟؟خوش می گذره؟؟؟؟؟

دلم واسه اینجاااااااااااااااااااااااا یه ذره شده بود

از شانس من زیاد تویه شاهرود به نت دسترسی ندارم

اما خوب دوستامو خیلی دوست دارم بچه های خوبین عینه خودمو باران جونم

فقط بدیه دانشگامون اینه که استاداش زیادی جوونن تو درس دادن وارد نیستن

ببخشید اگه نتونستم خبرتون کنم

دیگه زیادی حرف زدم اینم یه شعر توپ واسه شماها

امیدوارم خوشتون بیاد واسه من که یه عالمه خاطره رو زنده کرد

 

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو

می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.

کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک

از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.

بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.

سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.

با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.

می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.

می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی

هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.

این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟

روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”

اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.

روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.

سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.

بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛

“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

*مجد الدین میرفخرایی*

سلام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

دوستای گلم خوبیییییییییییییییییییین؟؟؟دلم واسه همتون تنگ شده بود

اولش بهتون بگم لطفا کسی در مورد کنکورم نپرسه چون خراب کردم

دوما نامرد و بی معرفت نیستم چون به همتون سر می زدم شعرا و نوشته هاتونو می خوندم

مخصوصا به آبجیای گلم مریم و سمیه  نیاز جون والبته به داداشیای گلم عماد و دانیال و ....

خیلیام هستن که هنوز نمی شناسمشون

اینم یه داستان امیدوارم لذت ببرین

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.
در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.


يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، *ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

ببخشد طولانی شد

خداحافظ

سلام به همه ی آبجیای عزیزم و داداشیای کل

قرض از مزاحمت

می خواستم باهاتون خداحفظی کنم

آبجی پری عزیزتون  می خواد امسال دوباره واسه کنکور بخونه

برا همین دیگه نمی تونه بیاد اینجا

می دونم باران جان ناشیه ها اما مجبورم یه مدت هوای بارونیوبه باران جان   بسپارم

خیلی دوستون دارم  خیلی چیزا ازتون یاد گرفتم

و البته خیلی خیلی خیلی دلم براتون تنگ می شه

به دعاتون محتاجم واقعا دعام کنین

اشکال نداره دعا کنین خدا به من عقل بده به شماها پول

دوست دارم وقتی بر گشتم همتون اینجا باشین

هیچ کدومتون حق ندارین منو فراموش کنیناااااااااااااااااااااااا

چون زودی بر می گردم

دعا کنین باخبرای خوش برگردم

اگه  حرفی زدم که ازم ناراحت شدین حلال کنین

از کجا معلوم شاید دیگه اصلا بر نگشتم

دوستوووووووون دارم

خدانگهدارتون

اینم آخرین هدیم برای شما ها:

 

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.

او جانشین همه نداشتنی هاست.

نفرین ها وآفرین ها بی ثمر است.

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند،

واز آسمان هول وکینه بر سرم بارد،

تو مهربان جاودان،

آسیب ناپذیر من هستی.

ای پناهگاه ابدی،

تو می توانی،

جانشین همه ی بی پناهی ها شوی.

دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

 

کلاس پنجم که بودم

پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما

می نشست که برای من مظهر

تمام چیزهای چندش آور بود،

آن هم به سه دلیل:

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید

و سوم (که از همه تهوع آور تر بود) این که در آن سن وسال زن داشت.

چندسالی گذشت

یک روز که با همسرم

از خیابان می گذشتیم،اون پسر قوی هیکل ته کلاس رو دیدم

درحالی که زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم

وتازه فهمیدم که :خیلی اوقات آدم ،از آن دسته چیز های دیگران

ابراز انزجار می کند که

در خودش وجود دارد.

 

   "دکتر علی شریعتی"

 

سلااااااااااااااااام سلاااااااااااااام سلاااااااااااااااام

با اجازه پری جونم اومدم اول به پری جونم بعدش به تموم دوستای گلم و همه اون کسایی که خیلی دوسشون دارمو دوسم دارن ولنتاینو تبریک بگمو برم ....

ولنتاینتون مبارک ....

همش ماله شماها ....

یا علی

 

 

 

 

 

اگر ایمان نباشد

زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد

زندگی را چه آتشی گرم کند؟

اگر نیایش نباشد

زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی،امام قائمی،موعودی در دل نباشد

ماندن برای چیست؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

واگر بهشت نباشد

صبر وتحمل زندگی

دوزخ چرا؟

 

جاده

 

 

روزگاری جاده بودم

جاده ای غرق تردد

جاده ای کز رفت وآمد

لحظه ای خالی نمی ماند

من که بسیاری رفیقان

را به آبادی رساندم

عاقبت خود ماندم وویرانه ی خود

 

آخرین روز سفر

لبیک اللهم لبیک

            لبیک لا شریک لک لبیک

       

ان الحمد والنعمه

            لک والملک لاشریک لک لبیک

سلام

نمی دونم چرا اما اینبار تصمیم گرفتم یه برگه از دفتر خاطرات یه دختره 14 ساله رو آپ کنم

صدای مامان توی اون آرامش شب نمی ذاشت بخوابم به اجبار از خواب نازم بیدار شدم اصلا دلم نمی خواست به این سفر برم اگه به خاطر بابا ومامانم نبود عمرا به این سفر می رفتم

ساعت تقریبا 20 دقیقه به 4 صبح بود.تو عمرم یه بارم 4 صبح بیدار نشده بودم.امروز پرواز داریم امروز می خوام برم مکه به قول بابام قرار نصفه و نیمه حاج خانم بشم وای که من از این کلمه متنفرم هروقت بابام این کلمه رو می گه می خوام سرم و محکم بزنم تو دیوار.

تو فرودگاه وقتی داشتیم می رفتیم همه گریه می کردن می گفتن مارو یادتون نره حتما واسمون دعا کنین ،انگار حالا ما کجا داشتیم می رفتیم که اینقدر التماس می کردن.

سفرم آغاز شد سفری که من نفهمیدمش و درکش نکردم .

هوای جده گرم و خشک و مه آلود بود  با اون اخلاق گند منم دیگه شاهکار شده بود.

کم کم داشتیم می رسیدیم مدینه تو حال و هوای خودم بودم که یکی از ته اتوبوس داد زد و گفت صلوات

مونده بودم حالا واسه چی صلوات اوه اوه نگاه کن همه داشتن گریه می کردن

صورتمو که برگردوندم چشمم به گلدسته های مسجد النبی افتاد باتموم غروری که داشتم تو دلم گفتم چقدر قشنگه……………

خوب این اول سفربود حالا آخرش…….

امروز آخرین روز سفرمه دلم نمی خواد برگردم امروز روز خداحافظیه تاحالا به خدا نزدیک نبودم هر جا رو نگاه می کردم فرشته هارو می دیدم که واسم دست تکون می دادن نمی خواستم بقیه بفهمن اما یواشکی گریه می کردم

امروز به خدا قول دادم آدم بشم..

اون دختر بچه امروز از شماها می خواد واسش دعا کنین چون به قول خودش هنوز آدم نشده

اگه رفتین مدینه واسه مام دعا کنین

راستی پیشاپیش عید قربان رو تبریک می گم.

 

 

سلام دوستای گلم این بالا یه عکسه که روش یه متن نوشته شده

ولی واسه بعضی از دوستان باز نمی کنه

انشالله آپه بعدی جبران می شه

ببخشید شرمندتون شدم

تولدت مبارک

هرچند حال و روز زمین و زمان بداست

یک تکه از بهشت در آغوش مشهداست

حتی اگر به آخر خطم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدداست

امام رضای عزیزم تولدت مبارک

 بچه ها من خیلی از دستتون ناراحتما ببخشیدا ولی من توی غربتم و تکو تنها اونوقت شما هی به این پریسا میگید خوابگاهیو ... من گناه دارم به خدا ... میخواستم این دفعه به همتون سر بزنم ولی نمیزنم چون هیچ کدومتون حالی از منه بارونی نگرفته بودید اپ هم نکردم ادامه اپ پری نوشتم همین

امیدوارم هیچ وقت دلاتون بارونیه مثل دل من نشه ...

 

درتکاپوی معنا 5

فصل پنجم

راه راه این بار خیلی سریع تر پیشرفت کرد.

او بزرگ تر و قوی تر شده بود.چون مدتی استراحت کرده بود.

از همان اول تصمیم گرفت که به قله برسه.

اومخصوصا از تلاقی با چشمان خزندگان اجتناب می ورزید.

زیرا می دونست که چنین برخوردی چقدر می تونه مخرب باشه.

سعی کرد که به زردی فکر نکنه.

خودش رو منضبط ساخت که نه چیزی احساس کنه ونه گیج و منصرف بشه.

راه راه از نظر دیگران فقط منضبط نبود،او بی رحم بود.

حتی در بین بالا روندگان استثنائی بود.

او فکر نمی کرد که علیه کسی باشه.

فقط داشت کاری می کرد که اگه می خواست به قله برسه ،مجبور بود بکنه.

اگه کرمی شکایت می کرد می گفت :

"اگه موفق نمی شید منو سرزنش نکنین،زندگی سخته فقط تصمیم بگیرید و اراده کنین."

تا اینکه  روزی به نزدیکی مقصدش رسید.

راه راه موفق شده بود اما سرانجام وقتی نور از بالا به پایین تابید،از خستگی زیاد قوایش رو به اتمام بود.

در این ارتفاع تقربا هیچ حرکتی نبود.همه با توم مهارتی که یک عمر بالا رفتن به اون ها آموخته بود موقعیت خود رو حفظ می کردن.

هر حرکت کوچکی وحشتناک می نمود.

هیچ گفت و گو ومراوه ای نبود .

تنها محیط خارج لمس می شد.

رابطه اون ها با هم مثل رابطه پیله ها بود.

تا اینکه روزی راه راه شنید که خزنده ای بالای سر او می گه:

"هیچ یک از ما بدون خلاص شدن از اونها نمی تونه بالاتر بره."

چیزی نگذشت که اون فشارو تکان شدیدی رو احساس کرد.

سپس طنین فریادها وبدن های در حال سقوط شنیده شد.

و به دنبال اون سکوت،

نور فراوان تر و سنگینی کم تری از بالا احساس کرد.

از این آگاهی تازه به راه راه احساس بسیار بدی دست داد.

راز ستون داشت آشکار می شد.

او حالا می دونست که بر سر اون سه کرم درختی چی اومده بود.

اون حالا که چه چیزی باید همیشه روی ستون اتفاق بیفته.

عجز و ناکامی وجود راه راه رو فراگرفت.

اما همین که داشت تصدیق می کرد که این تنها راه "صعود"است

صدای ظریف و آهسته ای از بالا شنید:

" این جا اصلا چیزی نیست."

دیگری جواب داد:

"ساکت باش،احمق،اون ها صدات رو در پایین ستون می شنون.

ما اون جایی هستیم که اون ها می خوان باشناینه اون چیزی که این جاست."
راه راه احساس کرد که بدنش یخ زده.

این قدر بالا باشی و اصلا نباشی.

فقط از پایین به نظر خوب می رسید.

اون صدای آهسته دوباره به گوش رسید:

"اون طرف رو نگاه کنین ،یه ستون دیگه،اون جام هست-همه جا هست."

راه راه عصبانی و نومید شده بود.

باناله گفت:

"ستون من ،تنها یکی از هزاران ستونه میلیون ها کرم درختی به سوی هیچ مقصدی بالا می رن،

واقعا خطایی در کاره اما ............چه چیز دیگه ای اونجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

زندگیش با کرم زرد در فاصله ای بس دور می نمود.

نه کاملا،این طور هم نبود.

"کرم زرد"گذاشت تا تصور اوم وجودش رو پر کنه.

تو یه چیزی می دونستی،این طور نبو؟؟؟آیا صبر کردن نشونه ی شهامت بود؟

"شاید حق بل اون بود.ای کاش با او بودم"

فکر کرد:

"می تونم برم پایین.اگرچه مسخره به نظر میام اما شاید این بهتر از اون چیزیه که داره این جا اتفاق می افته."

ولی رشته افکارش بر اثر فشاری که از هرطرف بر بدنش وارد می شدپاره شد.

به نظر می رسید که هرکس داشت اخرین سعی خودش رو می کرد.

تا راه ورودی به قله رو پیداکنه.

اما با هر فشاری قشر بالا سبک تر می شد.

عاقبت یه کرم درختی نفس زنون گفت:

"تا همه باهم سعی نکنیم هیچ کس به قله نمی رسه.

شاید اگه یه فشار شدید بدیم،

اون ها نمی تونن برای همیشه ما رو در پایین نگه دارن."

اما قبل از اینکه بتونن اقدام کنن.

فریادها وهمهمه نوع دیگری به گوش رسید.

راه راه کوشید تا خودش رو به کنار ستون برسونه و علت رو بفهمه.

یه موجود بالدار زرد رنگ و درخشان

آزادانه به دور ستون حرکت می کرد.

منظره ای عالی بود.

چطور تونسته بدون بالا رفتن تا این ارتفاع بیاد؟

وقتی راه راه سرشرو بافشار بیرون آورد گویی که اون موجود رو می شناخت.

ون پاهاش رو دراز کرد وتلاش کرد که اون رو بگیره.

راه راه درست قبل از اینکه از ستون بیرون کشیده بشه خودش رو نگهداشت.

اون موجود درخشان اون رو رها کرد تا بره

وغمگینانه به چشمهاش نگاه کرد.

اون نگاه ،هیجانی رو در راه راه به وجود آورد که از ابتدای دیدن ستون تا حالا حس نکرده بود.

کلمات گذشته به ذهنش برگشتند:" فقط پروانه ها..."

"آیا این یه پروانست؟"

و معنی این چی بود.

"در قله...آن ها می بینن؟...."

همه ی اینها خیلی عجیب بود و بااین حال مثل اینکه انتظار می رفت که چنین باشه.

و اون چشم ها بانگاه زردی .آیا می تونست باشه...؟

چه افکار غیر ممکنی،

اما هیجان درونی متوقف نمی شه.

احساس خوشحالی کرد.

می تونست به نحوی فرار کنه.می تونست توسط دیگران به کناری زده بشهو از محل دور بشه.

ولی به تدریج که این احتمال واقعیت یافت،

فکر دیگه ای به ذهنش رسید.

حس کرد نباید این طوری فرارکنه.

وقتی به چشمای اون موجود نگاه می کرد

به سختی می تونست عشقی رو که در اون ها می دید تحمل کنه.

احساس بی ارزشی کرد.

می خوست عوض شه وجبران اون همه دفعتای رو که از نگاه کردن به دیگران امتناع ورزیده بود،بکنه.

سعی کرد اون چه رو احساس کرده بود به اون بگه.

از تلاش دست برداشت.

دیگران طوری خیره به اون نگاه می کردن که انگار دیونه شده.

دوستای گلم داستانمون هنوز تموم نشده اما فکر کنم یکم از هدف ما رو واسه نوشتنش فهمیده باشین.

نمی دونم چی بگم اما امیدوارم ما هدفمون رو درست انتخاب کرده باشیم.

امیدوارم با آدما پل نسازیم ونساخته باشیم واسه رسیدن به هدفمون.

امیدوارم عزیزانمون رو رها نکرده باشیم و رها نکیم.

امیدوارم هدفمون بهترین و کامل ترین هدف باشه،هدفی  که با اون هم به قله برسیم ،هم پروانه ها رو ببینیم و هم پروانه باشیم........................

فقط می تونم بگم این ماه،ماه خوبیه واسه پروانه شدن و پروانه دیدن.پس بیاین از دستش ندیم.

بیاین دسته جمعی پروانه بشیم.

در تکاپوی معنا3

فصل سوم

به این ترتیب زردی وراه راه

در سبزه به دنبال هم دویدند وبازی کردند

وخوردند

وفربه شدند

وبه یکدیگرعشق ورزیدند.

آن ها از این که هر لحظه وبا هر کس در جنگ نبودند ، بسیار

خوشحال بودند.

برای مدتی زندگی مثل بهشت بود.

اما با گذشت زمان

حتی درآغوش کشیدن یکدیگر هم،

کمی کسل کننده به نظر می آمد. چه هریک، هر تار موی دیگری

را می شناخت.

راه راه نمی توانست از کنجکاوی وتردید خودداری کند،

"باز هم زندگی باید مفهوم بیشتری داشته باشد."

زردی بی قرار راه راه رو می دید و می کوشید تا اون رو بیش از حد آرام و خوشحال کنه.

به او می گفت:"فقط فکر کن که این زندگی چقدر بهتر از اون وضع آشفته و وحشتناکی است که ترک کردیم."

و او پاسخ می داد:

"اما ما نمی دونیم که اون بالا چیه؟ شاید پایین اومدن ما اشتباه بود .شاید حالا که استراحت کرده ایم دوتایی بتونیم به اون بالا برسیم."

زردی ملتماسانه می گفت:

"راه راهی عزیز خواهش می کنم،یکدیگه رو دوست داریم و این کافیه.این جا خیلی بیش تر از اون چیزی هست که همه آن بالا رونده های تنها دارن."

او به قدری مطمئن بود که راه راه گذاشت که قانعش سازد.

اما فقط برای مدت کوتاهی.

اشتیاق راه راه برای بالا رفتن شدیدتر می شد.

ستون پاتوق اون شده بود.

مرتب به اون جا می رفت،به بالا نگاه می کردو حیران بود.

اما قله همچنان تیره و ناپیدا می نمود.

یه روز نزدیک ستون ،سه صدای خفیف و آهسته راه راه رو از جا پروند.سه کرم درختی بزرگ از جایی افتاده و له شده بودن. دوتا از اون ها مرده به نظر می رسیدن اما یکی از اونا هنوز تکون می خورد.

راه راه آهسته گفت:

"چی شده؟می تونم کمکتون کنم؟"

او تونست فقط چند کلمه بگه:

"آن بالا...آن ها می بینند.......فقط پروانه ها رو...."

و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

راه راه به خونه خزید و ماجرا رو به زردی گفت.

هر دو آرام و ساکت بودن.

معنی اون پیام مر موز چی بود؟

آیا اون کرم ها از منتهای ستون افتاده بودن.؟

سرانجام راه راه اعلام کرد:

"من باید بدونم .من باید برم و راز قله رو بفهمم."

و با لحنی ملایم تر ادامه داد:

"میل داری بیای و به من کمک کنی؟"

زردی در درون خود به نزاع پرداخت.

او راه راه رو دوست داشت و می خواست که با اون باشه.

زردی می خواست به اون کمک کنه تا موفق بشه.

اما فقط نمی دونست باور کنه که رسیدن به اون قله ارزش این همه مرارت رو داره.

اون هم می خواست که به اون بالا برسه زندگی رو به خزیدن گذروندن برای او هم کافی نبود. از این جهت مجبور بود اذعان کنه که ستون ظاهرا تنها راه چاره بود.

راه راه چنان مطمئن به نظر می آمد که زردی خجالت کشید موافقت نکنه.او احساس حماقت و دستپاچگی هم می کرد زیرا هیچ وقت نتونسته بود دلایلش رو طوری در قالب کلمات بریزه که منطق راه راه بپذیره.

باوجود این منتظر ماندن و مطمئن نبودن بهتر از عملی بود که نمی تونست به اون ایمان بیاره.

او نتونست توضیح بده،نتونست چیزی رو ثابت کنه،وبا همه ی عشق و علاقش نتونست با راه راه بره.

اون فقط می دونست که برای به تعالی رسیدن بالا رفتن راه درستی نبود.

باقلبی شکسته گفت:

"نه"

و راه راه برای صعود خویش او را ترک کرد.

لطفا خانم هاو آقایون جو گیر نشن موضوع اصلی این داستان اینم نیست  یعنی نمی خواد به بی رحمی و سنگدلی آقایون اشاره کنه اما خوبیش این بود که فهمیدیم کلا آقایون بی وفان حالا چه کرم باشن چه انسان

راستی فصل 4 رو پس فردا باران جان آپ می کنه .

هوای بارونی منتظره یادتون نره.

 

در تکاپوی معنا 1

یا رب.....................

سلام

این بار می خوام به جای شعر ومتن یه داستان بگذارم اما از اون جایی که می دونم خیلی هاتون مثل خودم حوصله ی خوندن مطالب طولانی رو ندارین

تصمیم گرفتیم هرروز یه فصل از داستانمون رو بگذاریم که شماها اونو فراموش نکنین امیدوارم خوشتون بیاد.

آنچه که از نظرتون می گذرد داستان یه کرم درختی است که در یافتن ماهیت واقعی خودش دچار زحمت شده درست مثل من و مثل ما

فصل اول

روزی کرم کوچک راه راهی سر از تخمی که مدت ها کا شانه ی او بود در آورد و گفت:

"سلام بر دنیا"   "هی،اینجا در پرتو آفتاب واقعا روشنه."

با خود گفت:

"گرسنه ام"

و بی درنگ شروع به خوردن برگی نمود که بر روی آن متولد شده بود.

وبرگ دیگر...ودیگر ودیگری خورد

وبزرگ تر ....وبزرگ تر شد.

تا اینکه یک روز از خوردن دست کشید

وبا خودش فکر کرد:

"باید مفهوم زندگی بیش از فقط خوردن و بزرگ تر شدن باشه،این داره کسل کننده می شه"

به دنبال این فکر راه راه از درخت با محبتی که بر سر او سایه افکنده و اورا تغذیه کرده بود به پایین خزید.

او در جست و جوی چیزهای بیش تری بود.همه جو ر چیز تازه ÷یدا می شد.

سبزه،خاک ،حفره ها و حشرات کوچک،هریک هر یک او را به خود مجذوب نمدند اما هیچ یک او را راضی و متقاعد نساختند.

وقتی به چند خزنده ی دیگر مثل خودش بر خورد کرد خیلی به هیجان اومد.اما آن ها سخت مشغول خوردن بودن و وقتی واسه صحبت کردن نداشتن.درست همون طور که خود راه راه بود.با حسرت آهی کشید و گفت:

"اون ها هم بیش تر از من چیزی از زندگی نمی دونن"

در جست و جوی هدف و مقصدش به اطراف نگاه کرد وستون عظیمی رو دید که سر به فلک کشیده بود.

وقتی به اون ها ملحق شد دریافت............................

..........که اون ستون تلی از کرم های درختی است که در هم لولیده و یکدیگر رو هل می دن.

ستونی از کرم درختی.

به نظر می رسید که کرم ها می کوشند تا به قلبه برسن،اما قله طوری در ابرها ناپدید شده بود که راه راه نمی فهمید در آن جا چه بود.

همانند شیره ی گیاهان که در بهار به طغیان می آید،شور و هیجان تازه ای رو احساس نمود.

"شاید آنچه رو که جست و جو می کنم ،بیابم"

راه راه سرشار از هیجان و اضطراب از یک خزنده ی هم نوع پرسید:

"تو می دونی چه خبره؟"

او گفت:

"من هو الان رسیدم .هیچ کس وقت توضیح دادن نداره

همه سخت سرگرم تلاش برای رسیدن به آن جایی هستن که دارن می رن بالا"

راه راه ادامه داد:

"اما اون بالا چیه؟"

"اون رو هم هیچ کسی نمی دونه ولی باید خیلی خوب باشه،چون همه دارن به اون جا هجوم میارن .خداحافظ من دیگه وقت ندارم"

و به داخل تل فرو رفت.

سر راه راه از اشتیاق و فکر تازه داشت می ترکید.نمی تونست افکارش رو متمرکز کنه.هر ثانیه خزنده ی دیگری از اون سبقت می گرفت و در ستون ناپدید می شد.تنها یه راه حل وجود داره.

خود را به درون هل داد.

پس فردا ادامش رو می ذارم بیاینااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا منتظرم.

مناجات

مهربان خدای خوب من

به خاطر آرامشی که ارزانی ام داشتی از تو ممنونم.

به خاطر رفع همه ی دغدغه ها و امنیتم از تو ممنونم.

به خاطر جسم سالم ونشاط و شادابی ام از تو ممنونم.

به خاطر نیت پاک و قلب مهربانم از توممنونم.

به خاطر آگاهی وداناییم از تو ممنونم.

به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم.

مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت از توممنونم.

به خاطر رزق و روزی حلالم از توممنونم.

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم.

به خاطر خانواده خوبم از تو ممنونم.

به خاطر توفیق بندگی ام از توممنونم.

به خاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم.

به خاطر وجود شکر گزار وسپاسگزارم از توممنونم.

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی می طلبم.

برای همه سلامت و تندرستی می طلبم.

برای همه دلی شاد و قلبی مهربان می طلبم.

برای همه گشایش امور می طلبم.

برای همه توفیق هدایت الهی می طلبم.

برای همه معنویت روز افزون می طلبم.

خدای قادر من

هم اکنون به لطف بی کرانت همه چیز و همه کس توانگرم می سازد و باور دارم قدرت بی پایان تو ودست و مهر و یاریت به همراه لطف سرشارت از بهترین و رضایت بخش ترین راه ها در همه ی مسائل زندگیم به یاریم می شتابد.

پس آسوده خاطر اداره عالی همه ی امورم  وگشایش همه ی مسائلم را به تو می سپارم.

بارالها

به تو قول می دهیم وبر سر این تعهد می مانیم که هر روزمان به لطف توفیق تو بهتر از روز قبل باشد.

نه برداشت منفی کنیم ونه کلام منفی برزبان آوریم و نه ناسپاسیت کنیم.

 

خدا.همراه همیشگی

مردی در عالم رویا به سایه ی خود نگاه می کرد وجای پایش که برروی ساحل افتاده بود ،اما جای پای دیگری هم دید.

به خداوند گفت :خدایا این جای پای کیست؟

خداوند گفت:فرزندم ،جای پای من است که همیشه با تو همراهم.

مرد بقیه روزهای زندگیش را ازنظر گذراند ولحظات بحرانی وسختی رو در ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده ،باگلایه ازخداوند پرسید:خدایا،پس در این شرایط سخت وبحرانی که من به تو نیاز داشتم ،چرا تو نیستی؟

خداوند گفت:عزیزم،این درست لحظه ایست که من تورا به آغوش کشیده بودم واین است که جای پاهای من برساحل نمانده ومرد با نگاهی خیس خداوند را می نگریست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد.

 

نصیحت مادرانه

مادر پیر مرا                        نکته ای زیبا گفت

هرچه شب بامن زیست       از بد دنیا گفت

                                      گفت پروانه مشو                     که به سرگردانی

                                      لای انگشت کتاب                    سالها می مانی

فکر طاووس مباش              که به عیبت خیزند

از چه کژدم نشوی             که زتو بگریزند

                                     گر شوی شعله ی شمع          ازتومی پرهیزند

                                     ور شوی اشک به چشم          زیر پایت ریزند

زندگی آینه نیست             که درو می نگری

زندگی خاک رهست          که براو می گذری

                                     گرچه غم همره تست             دل به اندوه مبند

                                     چون خم حافظ باش                خون به دل باش و بخند

نه زمین باش نه خاک         که تورا خوار کنند

وانگهی ذهن تورا               پرزمردارکنند

                                      آسمان باش که خلق            به نگاهت بخرند

                                     وز پی دیدن تو                      سربه بالا ببرند

 

شباهنگ

یاد دارم سحری           نفسم آبی شد

ودر ایوان دلم               خاک مهتابی  شد

                                چون شباهنگ به شب            غزلم رنگ گرفت

                                وکلامم چون جرس                   بخود آهنگ گرفت

دست سبزی آورد         خرمن یاس مرا

کاشت در باغ دلم         یاس احساس مرا

                                همچو کوری به حرم                تازه چشمم واشد

                                زشتی از باغچه رفت               همه جا زیبا شد

چه کسی گفت که جغد    ناله هایش شوم است

در جهانی که منم           زشت بی مفهوم است

                                  چه کسی گفت که شب        کوچه ای تاریک است

                                  تو اگر دلتنگی                      نکته ها باریک است

حاصل دست خداست      خلقت دیو وپری

باخدانیست خطا             تو خطا می نگری

                                    گل چه سازد که تورا           ذوق یا حوصله نیست

                                  ور نه تا حجله ی او                آن چنان فاصله نیست

ای خوش آنکس که به باغ   چشم برهم نزند

که به یک بستن چشم       نگهش می شکند

                                   من چو در باغ روم                می سرایم دوکلام

                                    به تو ای سبز درود              به تو ای سرخ کلام

اگه انکس که به رنگ         زکسی دل نبرید

او قلم زد که شدیم           من سیاه وتوسپید

                                   هرکه با عشق نشست        خبرش نیست زخویش

                                   من و شب تا به سحر           شکر بر حال پریش

اثر پریش شهرضایی   

چه کبود است هوا

بازکن پنجره را

                  که دل عاشق من

                                         پشت دیوار گرفت

بازکن پنجره را

                  که بلور نگهم

                                       به زمین خوردو شکست

بازکن پنجره را

                   که اگر وانکنی

                                     دل من می میرد

چه کبود است هوا

                   چه سیاه است زمان

                                     وچه تنگ است جهان

کاش در باغ بهشت

                  زیر یک سقف که هست

                                     تیر پوش زطوبی

رو به دیوار کن

                  وببیند تنها

                                    خویش را دربرخویش

نه نسیمش به کنار

                  نه گلش در آغوش

                                   نه خدایش در پیش

آنکه در باغچه اش

                 فصل میلاد بهار

                                  سنبل ولاله نکاشت

وانگه یک شاخه یاس

                 گاه بدرود خزان

                                 به فرا چشم نداشت

ماه نوروزی من

                 بوی گل می آید

                                بازکن پنجره را

که دل عاشق من

                 شت دیوار گرفت

                                زیر اوار شکست

بازکن پنجره را

                که اگر وانکنی

                               دل من می میرد

لطفا گوسفند نباشید

سلام دوستای خوبم امروز یه مطلب جالب خوندم که تقریبا من رو متحول کرد گفتم براتون بنویسم شاید روی شما هم تاثیر بگذارهخوب می دونین که ارقام هیچ وقت دروغ نمی گن پس حالا یه نگاه به این اعداد بندازین تا ببینین ساعات وروز های عمرتون رو چه طور تلف می کنین

کارکردن

یه انسان در طول روز به طور نسبی ۱۰ساعت درروز کار می کنه.اعم از تحصیل ُاداره یاخانه داری

                                                      یک روزٍٍٍ=۱۰ساعت

                                                    یک سال=۳۶۵۰ساعت       

                                    ۶۰سال=۹۱۲۵شبانه روز که حدود  ۲۵سال است

یعنی شما در طول ۶۰ سال عمر خود (۲۵سال) به طور شبانه روزبه کارکردن اشتغال داشته اید

خوابیدن

                                                 یک روز=۸ساعت

                                                یک سال=۲۹۲۰ساعت

                      ۶۰سال=۱۷۵۲۰۰ساعت که معادل ۲۰سال

یعنی شما در طول ۶۰سال ازعمر خود(۲۰سال)به طور شبانه روزدر حالت افقی یعنی خواب تشریف داشتین (تازه اگه روزی ۸ ساعت بخوابیم)

غذاخوردن

                      یک روز =۱ساعت

                     یک سال=۳۶۵ ساعت

                      ۶۰ سال =۲۱۹۰۰ساعت که معادل با۵/۲ سال

یعنی شما در طول ۶۰ سال عمر خود ۵/۲ به طور شبانه روز در حال خوردن بسر بردین

معذرت می خوام (دست شوئی)

                      یک روز= ۳۰دقیقه

                      یک سال=۱۰۹۵۰دقیقه

                    ۶۰سال=۱۰۹۲۰ساعت معادل ۵/۱ سال

یعنی شما در طول ۶۰سال عمر خود"یکسال ونیم"به طور شبانه روز در آن حالت جالب به سر بردین

حالا این محاسبات توی اون کتابی که خوندم ادامه دارد تا می رسه به این جا که:

شمادر طول ۶۰ سال عمر خودتون ۶۵۷۰۰کیلومدفوع به عمل آوردین

والبته هنوز از شیرین کاری هاتون ادامه داره:

شما در طول ۶۰ سال ۴۳۸۰۰لیترادرار تولید کردین

حاصل کلام:

اگر شما ۶۰سال عمر کنین:

۲۵ سال کارکرده اید

۲۰سال خوابیدین

۲/۵سال مشغول خوردن بودین 

۱/۵سال در حالت دست شوئی بودین

حالا از خودتون سوال کنین:

در طول عمرتون چندساعت به مطالعه وتفکر پرداختین؟

آیاعمر شما حاصل دیگه ای جز تولیدات فوق داشت؟

می دونم خیلی ازشماها با خوندن این مطالب شروع به مسخره کردن می کنین یا چیزهای مسخره واسم می نویسین ام خدا وکیلی فقط یه لحظه به پیام این آمار فکر کنین

  
                     

 

زندگی

زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی

ریاضی خیلی قشنگه

 زندگی ریاضیات است . خوبی ها را جمع کنید ، دعواها را کم کنید ، شادی ها را ضرب کنید ، دردها را تقسیم کنید ، نفرت ها را زیر رادیکال ببرید . عشق را به توان برسانید .

 هیچ وقت مغرور نشو ، برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند

آدم های حقیر،انسانهای والا را دیوانه میپندارند. چرا که این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنائی جذب میشوند . چیزهایی که هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند .

عارفانه

بی حکم توچرخ یک زمانی نبود

بی امر تو خلق را زبانی نبود

گر بگذری از کرده و ناکرده من

من سود کنم تو را زیانی نبود

وقتی کسی نیست که به اون فکرکنی  به آسمان نگاه کن زیرا در آسمان کسی هست که به تو فکر می کند

پیروزی آن نیست که هرگز شکست نخوری پیروزی أنست که بعد از هرشکست خوردن برخیزی

"گوته"

بازآ بازآ هرآنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر خودپرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صدبار اگر توبه شکستی بازآ