پرواز پرنده ی مهربونم
چیزی برای گفتن ندارم ولی پر از نگفته هایی هستم که اگر لبانم را بگشایم آسمان طاقت شنیدنش را ندارد و با باریدنش زمین را نیز نابود خواهد کرد ...
بهترین و عزیز ترین کسم که ۱۴ ساله از من دور شده ای فقط ۲روز دیگه مونده که بهت بگم تولدت مبارک
تقدیم به عزیز ترین کسم که ۱۴ سال است که هر دو محکوم به ندیدنه یکدگر شده ایم ...
.
.
.
هیچی نمی فهمیدم همش ۶ سالم بود یه روز پاییزی که همه توی خونه مادربزرگ مهربون جمع شده بودیم و محو تماشای فیلم شده بودیم تلفن زنگ خورد ... زنگ خورد ... و زنگ خورد ... ولی کسی جواب نمی داد ... برگشتم دستای کوچیکمو از زیر چونه برداشتمو یا علی گفتم ... دیدم همه رفتن و تنها من موندمو و یک فیلم شیرین ... تلفنو جواب دادم ... زنی با صدای لرزان گفت الو چرا تلفنو جواب نمی دین ... ؟؟؟ عمه بود و سراغ مادر بزرگو می گرفت
صداش می لرزید و نگران بود ...
تنها ۶ سال داشتم و نمی دونستم چطوری باید از نگرانی ادم بزرگا کم کنم ... !!!
به حیاط دویدم دیدم هیچ کسی نیست به بیرون از خونه ی پر از سکوت مادر بزرگ دویدم ولی باز هیچ خبری از مادر بزرگ و خاله جون نبود ... دوباره به همون سکوت برگشتم و خواستم که بگم نه خبری از مادربزگ دارم نه از هیچ کس دیگه تا تلفن را برداشتم تنها صدای بوق بود که از اون سمت شنیده می شد
یه دختر ۶ ساله تنها در خونه ای مملو از سکوت که صدای بوق تلفن تمام آن سکوت را در هم شکست
عجولانه و وحشت زده باز از آن سکوت فرار کردم و به جایی رفتم که پراز هیاهو بود ... شلوغی ای که جز ترس چیزی برایم نداشت ...
دخترکی ۶ ساله که در میان جمع تنها یک آشنا یافت و بعد از تکیه کردن به آن فهمید که یک خیال بیش نبوده ...
وقتی سرمو اروم اوردم بالا که بگم خاله ... دیدم خانمی با نگاهی پر از اشک و نگرانی منو نگریست
به گوشه ی دیگه ای رفتم و چیزی که منو به خودش جلب کرد خاله بزرگم بود که چادرش پراز خاک شده بود و گریه می کرد ... و فقط میگفت بچم ...
بچه ؟؟؟ یعنی چی؟
از اون همه سکوت و از اون همه هیاهو پناه بردم به خونه خودمون
تا رسیدم دمه در با تعجب بابا و مادر بزرگو دیدم بابا دستش روی سرش بودو تکیه داده بود به درخت توی حیاط و مادر بزرگم کناره همون درخت نشسته بود ... چه درختی بود ... دوتا ادم بزرگ با کوله باری از غمو غصه که نمی دونستم برای چیه به این درخت تکیه داده بودن ...
خواستم برم به بابا بگم بابایی چرا این موقع از روز شما اومدین خونه ... شما که الان نباید اینجا باشید
چرا تنها اومدین ؟ پس مامانی کجاست ... ولی تا بابا چشمش افتاد به من سریع از خونه اومد بیرونو اجازه نداد که برم توی خونه
چشماش پر از اشک شده بود صورته مهربونش خیسه خیس بود دستای گرمش سرد شده بود و می لرزید صداش که همیشه پر از غرور بود می لرزید
بابام چی شده بود ؟ چرا اینطوری شده بود ؟
گفتم بابایی چی شده؟
بوسم کردو گفت : هیچی عزیزم پرندت بالش شکسته
پرندم؟ بابایی چرا ؟ اونکه تا صبح سالم بود ؟
اره بابایی ولی حالا سالم نیست غصه نخور پرندمون خوب میشه عزیزم ... برو با دوستت بازی کن برو عروسکتو بردارو برو خونه دوستت بشینید بازی کنید ...
رو به بابا کردم و گفتم نمیشه بیام توی خونه ؟ چرا مادربزرگ گریه می کنه ؟ چرا نشسته توی حیاط چرا کناره اون درخت ؟
رفتم و خوش و خندون با دوستم بازی کردم رفتم خونه دختر عمم ... دختر عمم یه نی نی کوچولو توی شکمش داشت منم به سفارش باباییم بهش نگفتم که بال پرندمون شکسته ولی فهمید
شب شد ... از پرندمون خبری نشد
خدای من چقد خونمون مهمون اومده
همیشه وقتی مهمون میومد همه می خندیدن لباسای رنگارنگ می پوشیدن ولی اینباری همه زار زار گریه می کردنو صورتاشون خیس خیس شده بود چشمای همه به رنگ خون شده بوده همه سیاه پوش شده بودن همه ... رفتم توی اتاق مامانم چقدر گریه میکرد مامانم انگاری از یه چیزی بی خبر بودو تازه بهش گفته بودن
و باز همه بهم می گفتن برو با عروسکات بازی کن
گفتم پرنده ی مهربونم کجاست ؟ هیچ کی نبود که جوابمو بده فقط همه تا اسمه پرنده مهربونمو می شنیدن گریه میکردن
دلم می خواست برم تو بغله مامانمو بگم مامانی جونم پرنده کو؟ پرنده کجاست ؟ مامان گلم چرا گریه میکنی ؟ مامان مهربونم اینجا مهمونیه ؟ پس چرا توی این مهمونی همه گریه میکنن ؟
شبو خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم باز صحنه ی تکراریه شب قبل بود که می دیدم
همه جمع شدنو رفتیم بیرون از خونه نمی دونستم کجا داریم می ریم ؟ من همش می خندیدم ولی با تردید با بچه های هم سن خودم بازی میکردم غافل از این همه هیاهو ...
رسیدیم ... چه جای عجیبی بود ... مامانمو مادربزرگام نشستن روی زمین کناره یه جایی که وقتی یه کم بزرگتر شدم فهمیدم بهش میگن مزار ... از گریه اونا گریم گرفت ولی بازم نمی دونستم چه خبره
ولی فهمیدم روزی که پرندم رفت بیرون دیگه برنگشت ...
و من سالیانیست که در انتظار آمدن پرنده ی مهربونم هستم ...
پرنده ای که با رفتنش فقط مرا تنها کرد ...
امروز از آن همه عروسک و آن همه بازی کودکانه که هیچ وقت اجازه ندادن در کناره مزارش بنشینم و بال شکسته اش را مرحمی نهم بیزارم ...
من باید دوشونه ی گرم و دو دست مهربون یه تکیه گاه محکم داشته باشم ولی به حکم خدا ندارم
ناراضی نیستم شاکرم خدارا ... که پرنده ی مهربونمو به سمت خودش راهنمایی کرد و برد پیش خودش
پرنده ی مهربونم ۵ سال از من بزرگتر بود یه پرنده مهربون که حالا فقط یه عالم خاطره شیرین از او دارم یه داداشه خیلی خیلی مهربون که نبودش روز به روز داغونترم میکنه ...
داداشی عزیزه دلم مهربونترین و عزیزترین و بهترین داداش دنیا تولدت مبارک درسته دوروز مونده ولی تولدت مبارک
پرندم ۲۴ اردیبهشت ۶۵ چشم گشود ...
نمی خواهم تاریخ بستن چشمانش را به یاد آورم ...
(ل.و)

.
.
.
چیزی برای گفتن ندارم ...
مواظب پرنده هاتون باشید ...
در پناه خدای مهربون ...