مردی در عالم رویا به سایه ی خود نگاه می کرد وجای پایش که برروی ساحل افتاده بود ،اما جای پای دیگری هم دید.

به خداوند گفت :خدایا این جای پای کیست؟

خداوند گفت:فرزندم ،جای پای من است که همیشه با تو همراهم.

مرد بقیه روزهای زندگیش را ازنظر گذراند ولحظات بحرانی وسختی رو در ساحل زندگیش دید که فقط جای پای خودش مانده ،باگلایه ازخداوند پرسید:خدایا،پس در این شرایط سخت وبحرانی که من به تو نیاز داشتم ،چرا تو نیستی؟

خداوند گفت:عزیزم،این درست لحظه ایست که من تورا به آغوش کشیده بودم واین است که جای پاهای من برساحل نمانده ومرد با نگاهی خیس خداوند را می نگریست که همچون پدری مهربان به او لبخند می زد.