بنام دوست که هر چه داریم از اوست

امشب دوباره سرم را رو به اسمان بلند کردم و خیره خیره ستارگان را که خود محو تماشای مهتاب شده بودند را می نگریستم ...

بوی شب بوهای لبه ی ایوان،صدای حرکت قطار روی ریل ، خاموشی همه چراغها ، صدای پارس سگها و صدای حیوانات دیگر که آنها نیز همچون من انگشت تحیر از زیبایی طبیعت به دندان گرفته بودند... نسیمی که میوزید و آن آرامش و زیبایی را دو چندان می کرد ، همه و همه آرامشی بود که من به دنبالش می گشتم ....

تا کجا بدون عشق...؟؟؟تا کجا بدون یار...؟؟؟و تا کجا بدون معشوق بودن...؟؟؟

درد فراغ همچون زلزله ای تمام وجود مرا ویران کرده است...

هستیم را و هستی بخشم را همه و همه را حتی شب بوها را نیز فراموش کرده بودم....

دوباره بعد از آن همه سال توانستم آسمان را پر از ستاره ببینم و مهتاب را که همچون نگینی در آسمان تنازی میکرد ببینم ، دوباره توانستم بوی نسیم را زا لای شب بوها احساس کنم ، دوباره توانستم از صدای پارس سگان در شب و در آن سکوت پر از هیاهو لذت ببرم و بدون هیچ دلشوره ای به صدای مرغ یا حق نیز گوش فرا دهم...

دوباره بعد از مدت ها خود را در آن شلوغی به نظر ادمها پر از پوچی یافتم و باز به دنیایی خالی از هیاهوی راه یافتم ...

راستی زندگی چیست ؟؟؟ جز در میان زندگان از یاد رفته زندگی کردن است ...؟؟؟ جز از نسیم گذشته از شب بوها لذت بردن است ...؟؟؟ جز شور و سرمستی توام با فراغ است ...؟؟؟           چرا فراغ؟؟؟

چه عاشقانه درختان کنار خانه به هم تکیه داده اند !!! چه عاشقانه به هم عشق می ورزند...!!! چه لطیف هستند این گلبرگها ... و دوباره آسمان ... همه ی ستارگان ، ریز و درشت ، گویی سر تعظیم در برابر فرمانروای شب فرود آورده اند...

آیا همیشه آسمان و زمین به این زیبایی بوده اند ؟ آیا همیشه به این راحتی نجواهای عاشقانه درختان را می شد شنید...؟؟؟ یا امشب همه سر مست شده اند ...

طوفانی که درونم را بهم ریخته بود و زلزله ای که تمام وجودم را ویران ساخته بود پس کجایند؟ هیچ خبری از هیچ یک از آنها نیست ...

پس عشقم چه شد ؟؟؟پس معشوقم کجاست؟؟؟چرا از او خبری نیست؟؟؟                                  آیا با رفتن طوفان معشوق من نیز از درون قلبم پر گشوده و رفته..؟؟؟

در پی چه میدویده ام تا کنون؟؟؟

از پی چه میدویده ام تا کنون؟؟؟

چیست آنچه تک تک اعضای بدنم خمخ او را می خوانند...؟؟؟

کیست انکه مرا چنین پریشان حال و سرگردان کرده است؟؟؟

و باز بوی نسیم است که مرا ارام میکند گویی باد صباست و پیغام آورنده پیغام دوست                  اری دوست همانکه پریشان حال و سرگردانم کرده است                                                   چه سرگردان بودم و چه پریشان حال... در پی چیزی بوده ام که تمام وجودم از اوست در پی چیزی بوده ام که همواره در کنا رمن بوده و هست و امشب بعد از دوری از آن سالهای کودکی دوباره یافتمش دوباره در میان ان همه زیبایی که خود در برابر معشوقم پر از پوچی اند یافتمش او درون قلبم بود و من چه سرگردان در پی او او را در بیرون از خود جستجو میکردم و اکنون که او را یافته ام تنها ارامش است که سراسر وجودم را فراگرفته است...

و اینک این صدای خروس است که مرا از آن دنیای پر از شور و مستی و پر از آرامش دوباره به دنیایی مرده و سنگی باز میگرداند...

              

پریسا:این باران خانوم ما یه کم متواضعن نمیخواستن بگن ولی من میگم این نوشته اثر خود باران جونه....