در تکاپوی معنا3
فصل سوم
به این ترتیب زردی وراه راه
در سبزه به دنبال هم دویدند وبازی کردند
وخوردند
وفربه شدند
وبه یکدیگرعشق ورزیدند.![]()
آن ها از این که هر لحظه وبا هر کس در جنگ نبودند ، بسیار
خوشحال بودند.
برای مدتی زندگی مثل بهشت بود.![]()
اما با گذشت زمان
حتی درآغوش کشیدن یکدیگر هم،
کمی کسل کننده به نظر می آمد.
چه هریک، هر تار موی دیگری
را می شناخت.
راه راه نمی توانست از کنجکاوی وتردید خودداری کند،
"باز هم زندگی باید مفهوم بیشتری داشته باشد."
زردی بی قرار راه راه رو می دید و می کوشید تا اون رو بیش از حد آرام و خوشحال کنه.
به او می گفت:"فقط فکر کن که این زندگی چقدر بهتر از اون وضع آشفته و وحشتناکی است که ترک کردیم."
و او پاسخ می داد:
"اما ما نمی دونیم که اون بالا چیه؟ شاید پایین اومدن ما اشتباه بود .شاید حالا که استراحت کرده ایم دوتایی بتونیم به اون بالا برسیم."
زردی ملتماسانه
می گفت:
"راه راهی عزیز خواهش می کنم،یکدیگه رو دوست داریم و این کافیه.این جا خیلی بیش تر از اون چیزی هست که همه آن بالا رونده های تنها دارن."
او به قدری مطمئن بود که راه راه گذاشت که قانعش سازد.
اما فقط برای مدت کوتاهی.
اشتیاق راه راه برای بالا رفتن شدیدتر می شد.
ستون پاتوق اون شده بود.
مرتب به اون جا می رفت،به بالا نگاه می کردو حیران بود.
اما قله همچنان تیره و ناپیدا می نمود.
یه روز نزدیک ستون ،سه صدای خفیف و آهسته راه راه رو از جا پروند.سه کرم درختی بزرگ از جایی افتاده و له شده بودن. دوتا از اون ها مرده به نظر می رسیدن اما یکی از اونا هنوز تکون می خورد.
راه راه آهسته گفت:
"چی شده؟می تونم کمکتون کنم؟"
او تونست فقط چند کلمه بگه:
"آن بالا...آن ها می بینند.......فقط پروانه ها رو...."
و جان به جان آفرین تسلیم کرد.![]()
راه راه به خونه خزید و ماجرا رو به زردی گفت.
هر دو آرام و ساکت بودن.
معنی اون پیام مر موز چی بود؟
آیا اون کرم ها از منتهای ستون افتاده بودن.؟
سرانجام راه راه اعلام کرد:
"من باید بدونم .من باید برم و راز قله رو بفهمم."
و با لحنی ملایم تر ادامه داد:
"میل داری بیای و به من کمک کنی؟"
زردی در درون خود به نزاع پرداخت.
او راه راه رو دوست داشت و می خواست که با اون باشه.
زردی می خواست به اون کمک کنه تا موفق بشه.
اما فقط نمی دونست باور کنه که رسیدن به اون قله ارزش این همه مرارت رو داره.
اون هم می خواست که به اون بالا برسه زندگی رو به خزیدن گذروندن برای او هم کافی نبود. از این جهت مجبور بود اذعان کنه که ستون ظاهرا تنها راه چاره بود.
راه راه چنان مطمئن به نظر می آمد که زردی خجالت کشید موافقت نکنه
.او احساس حماقت و دستپاچگی هم می کرد
زیرا هیچ وقت نتونسته بود دلایلش رو طوری در قالب کلمات بریزه که منطق راه راه بپذیره.
باوجود این منتظر ماندن و مطمئن نبودن بهتر از عملی بود که نمی تونست به اون ایمان بیاره.
او نتونست توضیح بده،نتونست چیزی رو ثابت کنه،وبا همه ی عشق
و علاقش نتونست با راه راه بره.
اون فقط می دونست که برای به تعالی رسیدن بالا رفتن راه درستی نبود.
باقلبی شکسته
گفت:
"نه"![]()
و راه راه برای صعود خویش او را ترک کرد.
لطفا خانم هاو آقایون جو گیر نشن موضوع اصلی این داستان اینم نیست یعنی نمی خواد به بی رحمی و سنگدلی آقایون اشاره کنه اما خوبیش این بود که فهمیدیم کلا آقایون بی وفان حالا چه کرم باشن چه انسان
راستی فصل 4 رو پس فردا باران جان آپ می کنه .
هوای بارونی منتظره یادتون نره.